|
|
|
|

|
|
|
|
|
دغدغه هاي ثبت شده
. تير 84 |
|
|
|
شك : همسايه من
درد : همخانه من
جنون : نام ديگرم
خيال : عشق پرپرم
چندي ست، محراب دلم ، خالي ست
سجاده سبزم ، مهرم ، شاكي ست
قبله نما
كار نمي كند
قبله اي
پيدا نمي كند
قبله نما !!
اشارتي نمي كني ؟
قبله اي براي من
مهيا نمي كني ؟
بجنب عقربه بجنب ملعبه
قبله كجاست ؟ يار كجاست ؟
كلامي ز او بيار نشاني ز او بزار
بگزار سجده كنم
قضاي هزار ، شكر نگفته
بگزار خنده كنم
قضاي هزار اذان نگفته
بگزار ما شوم
تاوان هزار ، كبر فروخته
بگزار برگردم
تاوان هزار ، راه نرفته
قبله نما ، بجنب !
تا پشيمان نشدم
قبله نما ، بجنب !
تا ره ديگر نزدم
بجنب ، تا شك
قلب مرا ، فتح نكرده است
بجنب ، تا زهره
چنگ خود را ، نزده است
ميل تكرار شدن
سوي تو مي كشاندم
هواي با دم زدن
ز غصه مي رهاندم
قبله كجاست ؟
يار كجاست ؟.....
|
|
|
(( شگفتا !!!
وقتی بود نمی ديدم وقتی می خواند نمی شنيدم وقتی ديدم که نبود
وقتی شنيدم که نخواند
چه غم انگيز است که چشمه ای سرد و زلال در برابر تو می جوشد و مي
نالد
و ميخواند و تو تشنه ی آتش باشی و نه
آب
و چشمه که خشکيد و چشمه کز آن
آتش که تو تشنه آن بودی بخار
شد و سوخت
و به هوا رفت تو تشنه ی آب گردی و نه
آتش
و بعد عمری گداختن از غم دوری کسی
که تا بود از غم دوری تو می گداخت ))علي شريعتي
همه مي دانند كه ماهي بدون
آب،بي تاب مي شود،شروع مي كند به،بال بال زدن، آنقدر
بي تابي مي كند، آنقدر خود زني مي كند تا جان بدهد،اما هيچ مي
داني،بعضي وقت ها،همين ماهي توي آب،
بي آب بوده ؟ توي آب است اما مست خواب است،
توي آب است اما آب را نمي بيند، آب دارد اما قدرش را نمي داند ، نمي داند چي
دارد !!*
همين ماهي وقتي روي خاك است و ديگر آب را ندارد، تازه مي فهمد آب چي بوده؟ آب
كي بوده؟ آنوقت شروع مي كند به....
ماهي در هر دو حالت آب را نديد!!! توي آب بود ،عشق را نديد، آب تاب مي
خورد ، مي رقصيد،موج مي شد ، مي گرييد، اما ماهي كور بود، ماهي آب را نديد
،مهرش نديد، رقص اش را نديد. آره ماهي كور بود توي آب
فقط خودش مي ديد و خودش را ....
يكروز آب دلش گرفت ، موج بدي شد ، و بعد يك دفعه ماهي بيرون آب
بود،حالا ماهي روي خاك است، ماهي بي آب است ، ماهي
تازه فهميده است آب چي است !!!
ماهي آب را مي خواهد،ماهي دارد جان مي ده ،ماهي دارد خودش را توي فكر آب مي
كشد،ماهي خودش را به زمين مي زند ، ماهي آب را مي خواهد،براي رسيدن به آب دست
و پا مي زند... آنقدر خودش را به زمين مي زند تا فلس
هاش مي ريزه ، انگار دارد پوست مي اندازد و بالاخره
ماهي توي خيال آب جان مي دهد .....
نمي دانم ، شايد ، آب هم پشيمان شده بود ، دلش مي
خواست ماهي برگردد ، اما ديگر دست آب به ماهي نمي رسيد .... آب به ساحل هجوم
مي آورد ، اما دستش نمي رسد ، آب هم مي دانست ماهي دارد جون مي دهد ، اما
كاري نكرد ، يا بهتر بگويم كاري نتوانست بكند .
توي آب
بود ، غرق خواب بود
روي خاك بود ، فكر آب بود
ماهي بي آب
شد ، آب را نديد هرچند،
آن تو آب هم ، آب را نديد
ماهي هيچ وقت آب را نديد
* بعضي وقتها توي آب
يا بيرون آب ، فرقي ندارد ، بعضي
وقتها داشتن يا نداشتن براي آدمها هم فرقي ندارد ! دارند ، اما نمي بينند ،
وقتي ديگر ندارندش،افسوس مي خورند و مي گويند:ديگر نمي بينمش،اما مگر قبلش مي
ديديش ؟وقتي زنده بود چرا نخواستي ببينيش؟حالا ديگر نيست ، تازه فهميدي نمي
بينيش؟ تازه فهميدي كسي هم بوده ؟ چرا وقتي بود نديديش ؟
كاش همه مي توانستند چشماشون را باز كنند ،بقيه را هم ببينند،چرا وقتي مي
روند،تازه يادشان مي افتيم،آدمها تا وقتي هستند،توجه و نگاه ما را مي
خواهند،بعدش براي كي اشك مي ريزيم ؟ براي كي ؟ يك خاطره ؟ كاش چشمامون را باز
كنيم ، آدمها را ببينيم ، ببينيم ، آنهايي را كه دوستمان دارند ،فردا دير
است ، اينقدر راحت از كنار هم رد نشيم...
|
|
|

برگ ها ز درخت سيرند
پاييز بهانه اي بيش نيست
مردم از دروغ سيرند
خطوط اعتراضي بيش نيست
قلب ها پر از داغ و انده اند
خنده ها دروغي بيش نيست
فكر ها به گذشته بدبين اند
اعتماد ، گزافي بيش نيست
مردم ز اين همه حرف خسته اند
ناجي ، خيالي بيش نيست
استوره اي در كار نيست
فرداي بهتري در راه نيست
برگ هاي امضاء شده ، نيرنگي نهفته اند
حرف هاي نگفته و هزار درد نهفته اند
هزار شعار و بغض فرو خورده
هزار اعتراض، هزار فرياد نكرده
قرعه به نام تو زده مي شود
اميد ، بي نتيجه!! تكثير مي شود
اعتماد ما ، چيزي جز
ترس نبود
رد و انكار ما ،
مصلحتي
بيش نبود
در كوچه گرمند ، ما در خانه سرديم
در كوچه مي رقصند ، ما در خانه مي لرزيم
من مي ترسم ، نه از حساب هاي بانكي ام
من مي ترسم ، نه از ملك هاي پنهاني ام
من مي ترسم ، نه از باختن
نداشته ام
چيزي براي باختن ندارم
ولي از فرداي اين خاك مي ترسم
من وامدار نيستم
من فرزند مردي كاخ نشين نيستم
دروغگوي كثيف پدر من نان ... را نخورد
پدرم تمام عمر ، نان خودش را خورد
صبح وقتي ز خواب بر مي خواستم ، پدرم در كار بود
شب وقتي به خواب مي رفتم ، پدرم هنوز در كار بود
در نان خورده تو ، شكي نيست
استعفا براي تو !! خوب راهي است
فردا از من حساب نخواهند خواست
فردا ز تو !! جواب خواهند خواست
استعفاي پدرمن ، فقط مرگ است
خوب مي دانم ، "در كار"
، تا دم مرگ است
ما مثل تو ، ثروتي پنهاني نداشتيم
ما وامدار كسي نبوديم
ما ز باختن "نداشته"
، واهمه نداريم
ما چيزي براي قمار نداريم
من هم ز بازي خسته ام
من هم از اين همه رنگ خسته ام
از گداياني شعاري ، كاخ نشيناني جهاني
از گريه ها و مويه هاي كذايي ، خدايي فاني
من از دروغ خسته ام ، از دروغ بي خانماني ات
من از دروغ خسته ام ، از كاخ هاي اجدادي ات
نامت را كه مي نوشتم ، دستم لرزيد
نامت را كه مي نوشتم ، مرگ هم خنديد
نامت در كاغذم ، كاغذ سفيدم
اما ، من با تو همسفره نيستم
ما تو را انتخاب نكرديم
ما محكوم به انتخاب تو بوديم
دليل من ، ترس
بود
دليل او ، وهم
بود
بيم تكه تكه شدن وطنم در من فرياد مي كرد
فكر يك استوره در ذهن او غوغا مي كرد
من و تو خوب مي دانيم خطوط
بهانه
اند
شعار ها ، تمامي ،
ترانه اند
حكومت پا برهنه ها خواب است
ناجي ، اميد ...جملگي سراب است
از هر چه شعار مي شود ، مي ترسم
از هر كه ناجي و منجي است ، مي ترسم
ما هيچ نمي خواهيم ، ما را رها كنيد
شايد ، بي وكيل ، بيشتر ، حق داري كنيد
از هر چه مقدس نما
، بيزارم
از هر چه نان دين
، بيزارم
محراب من تمام خدايان
باطن انند
كفر من تمام خدايان خائن انند
ايمان من ، قلب كودكي صغير
يقين من ، درد پدري فقير
مي گفت :
لعنت به اين روزگار
كودك ز من گيلاس خواست
لعنت به تو مرد
جيبت تهي است
گيلاس در ...*
گاليله ، كجايي فرياد كني !!!!
ما ناجي نمي خواهيم
ما گرگ بره نما
نمي خواهيم
گاليله ، كجايي فرياد كني : !!!!
(( بدبخت ملتي
كه ناجي خواست ))
مردم دروغ مي گويند
خام اند و مي گويند:
(( بدبخت ملتي
كه ناجي نداشت ))
از هر چه شعار مي شود ، مي ترسم
از هر كه ناجي و منجي است ، مي ترسم
استوره ، انقلاب ،... فرجام خوشي ندارند
اميد هاي واهي ، جز درد مضاعف چيزي در پي ندارند
خدايا به حق نان ، گندم
رحمي بكن بر دل پاك اين مردم
دردي به زخم هاي استخواني شان ، نيفزايي
رحمي بكن !! مقهوري دگر به اين عالم نيفزايي
*
توي تاكسي راننده از من اجازه گرفت كمي صبر كنم گيلاس بخرد و
چند دقيقه بعد دست خالي برگشت و گفت : " گيلاس ! گيلاس حرام
!!! . كودكم گيلاس مي خواهد . جيب هاي من خالي از آنچه شما داريد . چشمان من
پر از آنچه شما نداريد . من مملو از شرم ام . حياي و خجلتي كه شما نداريد .
كودكي كه گيلاس خواست و گيلاس نخورد ، زني كه چشمش به دستان من است . من عرق
جبيني دارم كه تو نداري ، من 100 تو ماني دارم كه چرك دستان خسته مردم روي آن
است ، ولي تو آن را نداري ، اگر روزي مي توانستي ، اگر روزي مي توانستي يك
100 كثيف در دست بگيري ، 100 توماني كه عرق هزار مرد روي آن داغ زده است ،
آنروز من به ... اعتماد مي كردم ، ....... " مرد از گيلاس پرسيد ، او در دل
مي گرييد ، ولي من گريه را آشكارا ارزاني مي كنم ، بهايي ندارد ، اين تنها
چيزي است كه مي توانم به كودك تو بدهم ، پيشكش ، بهايي نداشت ، مرد ، شايد
مسافر بعدي همين را هم نداشت !!!
|
|
|
ديشب از لابلاي آن خطوط ، سايه اي بيرون پريد ، روي
نوشته هام آرام خيز برداشت ، بدون اينكه من اجازه
داده باشم، فكرم را بلعيد ، حرف هاي گفته و نگفته
ام را با خودش برد ، كاغذم
از حرف هاي من آتش گرفته بود ، اما او آن را بلعيد .
بلعيد و خنديد .
گفتم :آي آي ، سياه دنباله دار من ! چطوري آن آتش را
بلعيدي ؟
جواب داد : من نبلعيدم ، تو بلعيدي ، مگر نمي داني ؟ من سايه تو ام ، تو گفته
هاي نگفته خود را مي بلعيدي و آنرا خون
دل مي كني ، آتشي است كه سرد نمي شود، آبي كه آتش گرفته و دل
تو را مي سوزاند ، من دود اين آتش ام . تو آتش را مي بلعي و بعدش از سوز آن
آتش مثل ابر بهار شروع مي كني به گريه كردن ، اما مي داني ، بعضي وقتها دغدغه
باران ، باغچه نيست ، گاهي اوقات سيلاب نابهنگامي است كه تو را خراب مي كند ،
مثلا همين ديشب ، يادت هست ديشب توي آن باران مردي ؟
خداي من اين تيره دنباله دار ديوانه است ! آب آتش را خاموش مي كند ، آب كه
آتش نمي گيرد ، من ديشب مردم ؟ ولي من كه هنوز زنده ام ! هذيان مي گويي سياه
، تو كه حالت از من بدتر است ، ول كن بگذار كارم را بكنم !
آخر ، ماموريت جديدي به عهده من است ، بار جديدي روي دوشم
است ، سوالي است كه بايد جوابش را كشف كنم ، اما راستش را بخواهي هنوز صورت
سوال را هم خوب نمي دانم .
تا صبح هفت فرسنگ راه رفتم ، هفت خوان وجودم را سر زدم ، تا چيزي را كه خودم
هم نمي دانستم چي است ، پيدا كنم . توي خودم
دنبال چيزي مي گشتم تا باور كنم ...
!!!!
سايه هم تا صبح با من قدم برداشت
. هفت فرسنگ ، تا هفت خوان . انگار آن چند خط
او را هم بي تاب كرده بود ، با من يك كم فرق داشت ، نه چهره محزوني ، نه جلد
نالاني ، نه فكر مجنوني.
بي پوست ، سياه ، اما مهربان .
سحر وقتي آفتاب ، مهر را روي شهر خواب زده مي پاشيد ، سايه از
من گريخت ، به شب پيوست ، بي كلامي ، بي خدا نگهداري
.
نمي دانم شايد امشب دوباره برگردد!
همزاد بي پوستم ، شايد
همين حالا پشت ديوار روز در انتظار شب قدم ميزند . شايد
همين امشب از لابلاي خطوطي كه هنوز به دنيا نيامده اند
، دوباره بيرون پريد ، آخر كلمات توي
صف ايستاد اند تا من امشب آنها را بند بكشم و اسير صفحه اي سفيدي كنم كه به
آن كاغذ مي گويند ، شايد هم اسمش "
خاطرات ثبت شده است
" ؟ توي صف اند تا من آنها را اسير خودم كنم ، خطي بسازم و حرفي بزنم تا
بگويم من هم چيزي گفته ام .
شايد بعد از اين كه نوشته شدند دوباره رويش خطي كشيدم و گفتم : "
نه نمي خواهم كسي تو را ببيند
" .شايد پاك كني بر داشتم و
آنرا پاك كردم . شايد سايه راست مي گفت اين من هستم كه حرف هايم را مي بلعم
نه آن ، هر چند آن سايه خودم است ...
مي داني ، سايه مي خواهم امشب هم پا به پاي من بيايي . من قصد سفر دارم ...
دوباره تا هفت خوان وجودم خواهم رفت ، شايد امشب دليلي بيابم... راستي سياه
مهربان تو كه جواب همه سوال ها را ميداني ، به من مي گويي من دنبال چي مي
گردم ؟ حلقه مفقوده را تو نديدي ؟ شايد كليد معما پيش تو است ؟ راستش را بگو
كجا قايمش كردي ؟
ولي يك لطفي بكن ، امشب كه پيش من مي آيي جرعه اي حقيقت در مشك ات بريز و
برايم بياور ، اينجا حقيقت ناياب است و مردم آنرا به بهايي گزاف مي فروشند .
راستي تو سرزمين تاريكي
ها حقيقت سفيد است يا سياه ؟
اينجا به گمانم سفيد است ، اما همه مي گويند سياه است ، چراش را من هم نمي
دانم .
اينجا مشك همه نمدي است ، حقيقت را توي خودش نگه نمي دارد ، يك دفعه بر مي
گردي مي بيني رد پايي از حقيقت گذاشتي و پشتت بوي خاكي است كه با آب حقيقت
خيس خورده و تو را مست كرده ،
اما حيف ديگر حقيقتي توي مشك
ات نمانده ، يعي ديگر نداريش و ندارند كه به هم هديه بدهند
، همه اش را پشت سرت ريختي .
آخر حقيقت هم يك جورايي
مثل آب است ، دلش نمي
خواهد يك جا بماند ، چون فكر مي كند
اگر يك جا بماند مي گندد
، آنوقت ميزبان
موجوداتي مي شود كه دوستشان ندارد ، براي همين آب خودش را به آب و آتش مي زند
تا جاري باشد ، سنگ را سوراخ مي كند ، از كوه مي گذرد تا اگر توانست تشنه اي
را سيراب كند ، يا شايد جوانه اي را جان بده ، شايد هم فقط گل درست كرد و كفش
كسي را كثيف ...... شايد هم كسي با ان گل يك پرنده ساخت ، پرنده اي كه نمي
تواند پرواز كند ، باز هم نمي دانم ....
من ديگر هيچي نمي دانم ....
شايد من هم رفتم توي جمعيت فرياد زدم :
جنگ صلح است /
آزادگي بردگي است /
ناداني توانايي است .
|