Free Web Hosting Provider - Web Hosting - E-commerce - High Speed Internet - Free Web Page
Search the Web


 

جهان دفتر تمرين تو است

برگهايي كه بر آن مشق مي كني

نه خود واقعيت

ميتواني در آن حقيقت را بنگاري

يا در آن ژاژخايي كني

يا حتي برگهايش را پاره كني

همه چيز به اراده تو بستگي دارد

   صفحه اصلي

 

    دغدغه هاي ثبت شده . شهريور 84

         كارهايي كه هيچ وقت نبايد انجام بدي



نكند يك وقت كسي را ببخشي ، چون مي گويند : ضعيفي
نكند يك وقت كسي را دوست داشته باشي ، چون مي گويند: خامي

نكند يك وقت گريه كني ، چون مي گويند : نازك نارنجي اي
نكند يك وقت بخندي ، چون مي گويند : الكي خوشي ! سبكي

نكند يك وقت به كسي اعتماد كني، چون مي گويند : احمقي
نكند يك وقت اشتباه خودت را قبول كني ، چون مي گويند : كم آوردي

نكند يك وقت حرف بزني ، چون مي گويند : بوي طغيان مي دهي
نكند يك وقت يك وقت چيزي بخواهي ، چون مي گويند : زياده خواهي

نكند يك وقت براي كسي دعا كني ، چون مي گويند : خودت مهمتري
نكند يك وقت به كسي كمك كني ، چون مي گويند : موظف بودي

نكند يك وقت از زيبايي و دوست داشتن بگويي ، چون مي گويند : خيالاتي هستي
نكند يك وقت از زشتي ها و پلشتي ها بگويي ، چون مي گويند : بدبيني

نكند يك وقت آواز بخواني ، چون مي گويي : عاشقي
نكند يك وقت مرثيه بخواني ، چون مي گويند : افسرده اي

نكند يك وقت هيچ كاري نكني ، چون مي گويند : بي تفاوتي
نكند يك وقت كاري بكني ، چون مي گويند : تو كار را خراب كردي


نكند يك وقت روي قول كسي حساب كني ، چون مي گويند : پشيمان مي شوي
نكند حرف كسي را باور كني ، چون مي گويند : ساده لوحي

نكند مثل خودت زندگي كني ، چون مي گويند  : غير عادي هستي
نكند يك وقت حرف راست را بگويي ، چون مي گويند : دروغ گويي



(( نكند يك وقت از حرف هاي كسي ناراحت بشوي !! چون مي گويند : حرف باد هواست ))

 

         كجاي  يك هديه ، نشاني از دوست داشتن هست ؟ قيمتش ؟ كادوش ؟ ....


 
مردی دختر 3 ساله ای داشت. روزی مرد به خانه آمد و ديد دخترش گران ترين کاغذ زرورق كتابخانه او را براي آرايش يك جعبه كودكانه هدر داده است. مرد دخترش را به  خاطر اينكه زرورق گرانبهايش  را براي آراستن يك جعبه به هدر داده تنبيه كرد و دختر كوچک آن شب را با گريه به بستر رفت  و خوابيد.
ر
وز بعد مرد وقتی بيدار شد ديد دخترش بالای سرش نشسته است و آن  جعبه زرورق شده را  به سمت او دراز کرده است .مرد تازه متوجه شد که آن روز روز تولدش بوده است و دخترش زرورق ها را برای هديه تولدش مصرف کرده است. او با شرمندگی دخترش را بوسيد و جعبه را از او گرفت و درب  جعبه را باز کرد. اما با کمال تعجب ديد که جعبه خالی است.

مرد دوباره به دخترش پرخاش کرد که جعبه  خالی هديه نيست و بايد چيزی درون آن قرار داده می شد. اما دخترک با تعجب به پدر  خيره شد و به او گفت  که نزديک هزار تا بوسه در داخل جعبه قرار داده است تا پدر هر وقت دلتنگ شود با باز کردن جعبه يکی از بوسه ها را مصرف کند. می گويند پدر آن جعبه را هميشه همراه خود داشت و هر روز  که دلش می گرفت درب آن را باز می کرد و بطور عجيبی آرام می شد .هديه کار  خودش را کرده بود.
/ منبع : نامعلوم

         لطيفه يا واقعيت

 
-_. شرلوک هلمز کارآگاه معروف و دستيارش واتسون رفته بودند صحرا نوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدن . نيمه هاي شب هلمز بيدار شد و به آسمان نگريست  واتسون را بيدار کرد و گفت : نگاهي به آن بالا بينداز و به من بگو چه ميبيني؟

 واتسون گفت: ميليون ها ستاره ميبينم.
هلمز گفت چه نتيجه اي ميگيري؟
واتسون گفت: از لحاظ روحاني نتيجه ميگيرم خداوند بزرگ است و ما در اين دنيا چقدرحقيريم.ازلحاظ ستاره شناسي نتيجه ميگيرم که زهره در برج مشتري است پس بايد اوايل تابستان باشد. از لحاظ فيزيکي نتيجه ميگيريم که مريخ در محاذات قطب است. پس ساعت بايد سه نيمه شب باشد.

شرلوک هلمز قدري فکر کرد و گفت: واتسون تو احمقي بيش نيستي..نتيجه اول و مهمي که بايد بگيري اين است که چادر ما را دزديده اند و برده اند ._-

 
مي تواند يك لطيفه باشد اما حكايت خيلي از آدمها حكايت همان واتسن است ، اصل مطلب را گم مي كنند ، واقعيت ساده اي را نمي بينند و از يك چيز ساده چنان نتايج پيچ در پيچي بدست مي آورند كه خودشان را هم توي همان پيچ ها گم مي كنند ، چه برسد به آفتاب حقيقت .

          تو كه مي داني ، برو . برو  ....


تو كه مي داني
پس چشم هات را نبند
گوش هات را نبند
فردات را نباز
، خودت را نباز
نمان توي رؤياي يك پرواز

تو كه مي خواهي

اگر بماني روي يك شاخه درخت
مي پوسي ، مي ميري
مي لرزي  ،  مي ريزي

اگر بماني ، عاقبت
زير پاي رهگذر ها ،  پر رد پا مي شي
پر درد و پر غم  ،  يا نه  ، خود حسرت ، مي شوي

اگر بماني
يك روزي ،
پر كثرت مي شوي

تو كه مي داني
نمي تواني دوام بياري
آروم بماني

تو كه مي داني
خواستن و نداشتن
بودن و نديدن
ماندن و نرفتن
عين درد است
درد مرد است

پس نمان برو
به خيالم ، تو مي تواني
برو !

فردا سبز است
كي مي گويد
همه چي زرد است ؟
كي مي گويد
رهايي مرگ است ؟
كي مي گويد برگ ،
                          بيافته مرده ؟
كي مي گويد برگ ،
                          نيافته برده ؟

وقتي دل بكني
از شاخه سخت ، يك درخت
از چيزهايي كه ، تو را كردند ، پابست

وقتي ديگر باد ، با تو باشد
وقتي خاطره  ، رد پا شدن ، بي تو باشد

ديگر منتظر لحظه افتادن
                              نيستي
ديگر منتظر پوسدن و لرزيدن
                                   نيستي

پس نمان برو
اگر مي خواهي  !!!
برو ! برو !
به خيالم ، تو مي تواني
برو ، چشمات رو ببند و برو
 

         مي خواست بگويد ببخشين ، اما نشد


بازم با حرفي بي حساب
يا فكر هايي بي كتاب

غصه اي ساخته شده
اشك هايي ريخته شده

حرف هايي گفته شدند
درد هايي زنده شدند

حالا ديگر
خاطره اي
مانده ، رو دستش
قلب ترك خورده اي ، تو دستش


مي ترسه !! واي
قول و قرار هاي قديم
حالا ديگر خورده شده

مي ترسه!! واي
عهد و قرارا هاي قديم
حالا ديگر شفته شده

نبايدي ،  خانه كرده
             تو بايد هاش             
نگفته اي،   لانه كرده
           
 تو گفته هاش
             

حالا ديگر

اين درد است كه  تو دل تو
                                 مي تپد
اين نبض بغض كه تو گلوي تو
                                 مي زند

كاش مي فهميدي
بغض
تو گلوي پشيمان جا گرفته

كاش مي ديدي
غم
تو دل پشيمان پا گرفته

پشيمان قصه ما

مي خواست بگويد
ببخشين
مي خواست بگويد
نبينين

اما نشد
چون خودش خوب مي دانست
آبي كه ريخت ، ريخت
ديگر جمع نمي شود
ديگر آب اول نمي شود
ديگر آن دل ، دل نمي شود
ديگر خاطره اش ول نمي شود

دلش مي خواست بگويد :

باور كن تو شب بوده
              
آب را نديده
                       نفهميده
 مزه حرف را قبلش
                          نچشيده
                            نسنجيده



اما نشد
چون خودش خوب مي دانست
آبي كه ريخت ، ريخت
ديگر جمع نمي شود
ديگر آب اول نمي شود
ديگر آن دل ، دل نمي شود
ديگر خاطره اش ول نمي شود

 

          كعبه دل !



سرزميني است كه  به يادش 
                                مي گرييم
و نوايي است ، كه با زمزمه اش
                                مي گرديم

و سري سر مست حضور
كه حضوري نيست
كه اين عين قصور است

همه ما شده اند
عاري از رنگ و صدا
عاري از من ، هوي
عاري از طرح ، چ ها

همه در يك رنگ
همه گويا همسنگ
همه گويا همرنگ
كه رنگي نيست
نقشي نيست

جامه ها ، سخت سپيد
گوييا رنگ خداست

همه در يك نسخه ، يكتا
مملو از عشق ، خدا..
همه در پي او
همه در زمزمه و لبيك به او

سرزميني است كه  به يادش 
                                مي گرييم
و نوايي است ، كه با زمزمه اش
                                مي گرديم

و خدايي است كه به ما مي خندد
و دلي است
  سخت
   منتظر لحظه ديدار

و اميدي است كه به ما مي ماند
و مني است
سخت
منتظر لحظه تيمار