Free Web Hosting Provider - Web Hosting - E-commerce - High Speed Internet - Free Web Page
Search the Web


 

جهان دفتر تمرين تو است

برگهايي كه بر آن مشق مي كني

نه خود واقعيت

ميتواني در آن حقيقت را بنگاري

يا در آن ژاژخايي كني

يا حتي برگهايش را پاره كني

همه چيز به اراده تو بستگي دارد

 

    دغدغه هاي ثبت شده . ارديبهشت 84

           كوري - بينايي - دموكراسي - ساراماگو - من - اجتماع - انتخابات



... سيستمي كه امروز نام دموكراسي را بر خود نهاده ، رفته رفته به حكومت اغنيا بدل شده است و ديگر شباهتي به حكومت مردم ندارد ، نمي توان بديهيات را انكار كرد :
 
فراخوان توده هاي فقير براي راي دادن است و نه براي حكومت كردن ...

اين به اصطلاح دموكراسي غربي ، اكنون چنان سير قهقرايي را در پيش گرفته كه ديگر قادر به توقف نيست و پيامد آشكار اين روند ، نفي اساسي سيستم خواهد بود ، ديگر نيازي نيست كسي مسئوليت نابودي دموكراسي را به عهده بگيرد ، اين سيستم خود پيوسته در حال انتحار است . ..

پس چه بايد كرد ؟ بايد از ارزشيابي دموكراسي به عنوان ارزشي مسلم ، ابدي و ازلي دست بر داشت . در جهان امروز كه همه چيز به مباحثه گذاشته مي شود ، تنها يك تابلو باقي مانده است و آن دموكراسي است . سالازر ديكتاتوري كه بيش از چهل سال بر پرتغال حكومت كرد مي گفت : " خدا را نمي توان زير سوال برد ، خانواده را نمي توان زير سوال برد ، امروز ما خدا و ميهن را زير سوال مي بريم و اگر به خانواده نمي پردازيم ، به دليل آن است كه اين نهاد ، خودش خود را زير سوال برده است . اما ما هنوز دموكراسي را زير سوال نمي بريم "

حرف من اين است ، بايد دموكراسي را در همه مباحثات خود زير سوال ببيريم . اگر راه چاره اي براي زايش دوباره آن نيابيم ، نه تنها دموكراسي بلكه هر روزنه اميدي بر آنكه روزي شاهد رعايت حقوق بشر در جهان باشيم را نيز از دست خواهيم داد .... و اين همانا عظيم ترين شكست زمانه ي ما و نشانه ي خيانتي خواهد بود كه طنين آن تا ابد در تاريخ بشريت به گوش خواهد رسيد .
ژوزه  ساراماگو . لوموند ديپلماتيك . اكتبر2004 .

ژوزه ساراماگو يكي از نويسنده هاي محبوب من است. كتاب " كوري " ،" همه نام ها " هميشه توي ذهنم است . و حالا بينايي.

كوري :  وقتي توي خيابان راه مي روم
 ، صحنه هايي از كتاب هاي او را مي بينم ، وقتي توي سلف هاي دانشگاه قدم مي گذاشتم و ظرف هاي يكبار مصرف غذايي را كه آنهمه دانشجوي با فرهنگ با بي فرهنگي روي ميز ها پخش و پلا  كرده بودند را مي ديدم ، بي اختيار از سلف مي زدم بيرون ، كوري جلوي چشمام بود .خيلي ها را مي شناسم كه توي يك صحنه از كتاب كوري گريه كرده اند ، در آن قرنطينه بر زنان چه گذشت ؟ وقتي ان صحنه كتاب را مي خواندم از شدت خشم چهره اي برافروخته پيدا كرده بودم ، من هم قادر بودم مثل زن چشم پزشك ، آن قتل را انجام بدهم ، چون من هم يك زن هستم و آن حس را مي فهميدم .

نكته هاي ظريفي كه ساراماگو توي كتاب هاش بيان مي كند واقعا تفكر بر انگيز است ، كورها به زن چشم پزشك مي گفتند : زيباترين . آره زيباترين بود چون رفتارش زيباتر بود . جايي از كتاب چند كور مي شنوند كسي كه پشت سرشان ايستاده است عريان است ، از روي غريزه بر مي گردند تا عرياني او  را ببينند ولي مگر انها مي ديدند ؟ نه انها كور بودند ، فقط غريزه انها را به اين كار وا مي داشت .... اگر مردم واقعا نبينند ، غريزه  با آنها چه مي كند ؟

همه نامها : همه ما گم شده ايم در همه نامها ، نام هايي كه به ما نسبت دادند ، نام هايي كه يك عمر نقش ان را بازي كرديم ، نام هايي كه يك عمر دنبالش گشتيم و نيافتيم ، همه نام ها ، ما همه نام هايي را كه به ما نسبت دادند ، را مي دانيم اما نامي را كه داريم " نه " ، نمي دانيم . اداره  ثبت احوالي سنتي و پر از استعاره ، آنهم در عهد تكنولوژي . آنجا را بارها ديدم ، كتابخانه محله هميشه من را ياد آنجا مي اندازد، وقتي دارم توي قفسه ها و دالانهاي پيچ در پيچ مي گردم تا چيزي بيابم . همه نامه ها .  همه نام ها . تلاش بي حاصل ، نخ آريان .  اين كتاب سراسر استعاره بود .

سال پيش توي نمايشگاه كتاب ، 
" مرد تكثير شده " اثر جديد ساراماگو عرضه شد .قصه پردازي خوبي نداشت ، و براي افرادي كه شاهكاري مثل كوري را خوانده بودند ، ارضا كنند نبود .

امسال ترجمه آخرين ساراماگو روانه بازار شده است ،
بينايي . بينايي در ادامه كتاب كوري است و ماجرا به 5 سال بعد از كوري بر مي گردد . مثل هميشه ساراماگو فقط قصه نمي گويد  ، او از اجتماع مي گويد از فلسفه رفتار آدمها ، از زندگي خودمان .  اينبار از سياست و سياست بازي ، از عدالت و قانون . از دموكراسي . از دولت و از رسانه آزاد ، از آتش هاي زير خاكستر ، از نااميدي و ياس مردم از حكومت ها و سياست ها و دموكراسي هاي پوشالي . از انچه كه مي بينيم و مي شنويم . اين كتاب به زيبايي حقانيت دموكراسي و انتخابات را زير سوال ميبرد .  با تو موافق ام :
  "سيستمي كه امروز نام دموكراسي را بر خود نهاده ، رفته رفته به حكومت اغنيا بدل شده است و ديگر شباهتي به حكومت مردم ندارد .."
 
بينايي : داستان از اين قرار است كه در انتخابات برگزار شده ، 70 درصد مردم راي سفيد مي دهند . تصميم مي گيرند انتخابات را تجديد كنند ، اما اينبار از راي دهنده خبري نيست ، ياس در حوزه هاي انتخاباتي موج مي زند ، بالاخره ساعت 4.5 بعد از ظهر انگار به مردم وحي شده يا قدرتي ماورايي آنها را هدايت كرده باشد ، مردم به پاي صندوق هاي راي هجوم مي آورند و اين حادثه به يك حماسه ملي بدل مي شود . اما اين حضور و شور چه نتيجه اي دارد؟ اينبار 83 درصد آرا ، راي سفيد است .

هيات دولت فكر مي كند توطئه اي در كار است كسي مردم را هدايت مي كند ، دشمن كيست ؟ خط دهنده كيست؟ بازجويي ها و بازپرسي شروع مي شود ، كي راي سفيد داده ؟ كي تو را ترغيب كرده راي سفيد بدهي ؟ .. ظرافت و نگاه موشكافانه ساراماگو در قبض و بسط دادن اين بخش از داستان واقعا بي نظير است . راهكار هاي هيات دولت يكي پس از ديگري با شكست مواجه مي شود . شهر از كنترل دولت خارج است . سانسور . بستن راه هاي خروج شهر ، چون آنها فكر مي كنند پانصد پرنده اسير بهتر از پانصد ويك پرنده آزاد است ، كمي آذوقه ،... حكومت نظامي...

 به تدريج واژه "
سفيد " كلمه اي توهين آميز مي شود و مردم از به زبان آوردن آن خودداري مي كنند ، در موارد ضروري مي گويند :" رنگي كه ديده نمي شود " و يا " رنگ برف " . دقت كنيد كوري 5 سال پيش هم كوري سفيد بود . 5 سال پيش مردم كور شدند ولي آنها سياه نمي ديدند ،سفيد مي ديدند . به نظر من سفيد در اين كتاب سمبل است . سفيد صداقت و يك رنگي است ، هر چه كه به ذات بر مي گردد ، عدالت و حقيقت است ، سفيد يعني  مردم ، همان چيزهايي كه دولت نمي تواند انرا تاب بيارد .

ساراماگو در بخشي از كتاب تاكيد مي كند آنها راي سفيد دادند ، و هدف انها از دادن راي سفيد ، براندازي نظام نبوده ، بلكه تنها به دليل
" نا اميدي" بوده و در ضمن آنها روش ديگري را براي اظهار نااميدي خودشان نمي شناختند .آنها سفيد خواستند ، چون نا اميدند ، چون از حرف خسته اند ، چون مي دانند دموكراسي دروغ است . عدالت دروغ است ....

شهردار كه خودش عضو حزب راست است ، هم راي سفيد داده ، او خيلي زود مي فهمد انفجار ايستگاه و كشتار مردم در خود هيات دولت طرح ريزي شده است . او استعفا مي دهد و به مردم مي پيوندد و رفتاري مردم وار پيدا مي كند . مردم بي هيچ هماهنگي مراسم عزاداري باشكوهي را برگزار مي كنند ، بدون هيچ هماهنگي و اطلاع قبلي در قالبي منسجم بزرگترين راهپيمايي را انجام مي دهند . اعتراض ساكت ، تظاهرات و راهپيمايي كه كلامي در آن گفته نمي شد ، مردم چيزي نمي گويند ، انها شعار نمي دهند ، خواسته هاشون را فرياد نمي زنند ، انها از حرف خسته اند و حرف هم نمي زنند .

رفتار مردم عجيب است . آرام و منظم . عليرغم اينكه پليس شهر را براي تنبيه مردم ترك كرده ، در شهر آرامش وجود دارد . در حاليكه دولت با اين كار مي خواست ، مردم را به سر عقل بيارد تا با دولت همكاري كنند . دولت تصور مي كرد بدون پليس امنيت از شهر رخت بر مي كند و مردم دست به دامان دولت خواهند شد ،  اما زهي  خيال باطل .داستان ادامه دارد....

يك نفر از افرادي كه در گروه 7 نفري كوري حضور داشته است نامه اي در 3 نسخه براي رئيس جمهور و نخست وزير و وزير كشور مي فرستد و ماجراي كوري و كور نشدن زن چشم پزشك را فاش مي سازد و از قتلي كه زن چشم پزشك مرتكب شده بود پرده برمي دارد . او معتقد است راي هاي سفيد با كور نشدن زن چشم پزشك مرتبط است . او يك عكس دستجمعي از گروه هفت نفري و سگ خانم چشم پزشك را در اختيار تيم بازپرسي پليس قرار مي دهد.

اگر كتاب كوري را هنوز به  خاطر داشته باشيد ، اعضاي گروه كوري عبارت بودند از : زن چشم پزشك و دكتر + مرد و زني كه عينك دودي داشت  +  زن روسپي و پيرمرد ي كه بعد ها با هم ازدواج كرددند + پسر بچه لوچ + سگ زن چشم پزشك.

مردي كه همراه زني با عينك دودي بود به گروه خيانت كرده و راز كور نشدن زن چشم پزشك را فاش نموده است .  اين مردم يكي از مهره هايي است كه ساراماگو باز همان لطيفه
كور مي بيند را در موردش به كار مي برد . وقتي رئيس گروه بازپرسي از او مي پرسد : چرا همسرش را طلاق داده مي گويد  : " نمي توانستم ببينم در آن جمع به همسرم تجاوز مي شود ، يكسال اين خفت را تحمل كردم ، ولي ادامه كار ممكن نبود
، بنابراين او را طلاق دادم " . جالب است او از ديدني مي گويد كه وجود نداشته ، او همان مردي است كه در پناهگاه به زنش تجاوز مي شد ولي هيچ مقاومتي از خود نشان نمي داد ، او مردي است كه زنده بودنش را مديون  خودفروشي زنان است ، خوردن ان غذا از نظر آن مشكلي نداشت ؟ به خاطر داريد كه در آن پناهگاه ، غذا در برابر جسم زنان به گروه داده مي شد ، اگر زنان خودفروشي نمي كردند او و بقيه افرادي كه در پناهگاه بودند ، پيرها و افراد ضعيف ( حتي همان مرد ) همگي از گرسنگي مي مردند ، او حالا از ننگ و ديدن مي گفت !!!!

يادم وقتي آن قسمت كتاب كوري را مي خواندم توي دلم داد مي زدم ،  آه مردهاتون مرده اند ، احساس ننگ نمي كنند ، چطور ان غذا را مي خوريد ؟ مرد چرا تو باجگير را نكشتي  ؟ ترسو هاي بزدل ، شماها كورهاي واقعي و بالفطره هستيد . چشم دلتون كور است ، تو كوري نه آن زن روسپي ، چون حتي آن تصميم گرفت انتقام بگيرد ، ولي شما ها زندگي با ننگ را انتخاب كرديد ، و حالا مي گويد  " من نمي توانستم ببينم .... "  اف بر اين دل كور .

خلاصه ، تيم سه نفري پليس ، تمام اعضاي گروه هفت نفري كورها را مي يابند و بازجويي ها شروع مي شود ... رئيس گروه (طوطي) طي بازپرسي هايش متوجه بي گناهي زن چشم پزشك مي شود و موضوع را به نخست وزير ( مرغ دريايي ) اطلاع مي دهد ، اما نخست وزير فقط يك مترسك مي خواهد كه بگويد او مسبب تمام وقايع است . طوطي متوجه شده است ، سگ زن چشم ، همان حيواني است كه جانش را در آتش سوزي 5 سال پيش نجات داده و حالا به او ماموريت داده اند صاحب سگ را به عنوان مجرم دستگير كند . اين سگ ،  معجزه وار در دوره كوري هر وقت زن چشم پزشك اشك مي ريخت اشك هاي زن را با ليس زدن پاك مي كرد...

وزير كشور ( مرغ دريايي ) كه متوجه تغيير رويه و سرپيچي طوطي شده از طوطي مي خواهد عكس گروه هفت نفري را طي يك قرار ملاقات ترتيب داده شده به ماموري با
" كروات آبي " بدهد . عكس گروه در تمام روزنامه ها به عنوان عاملان اغتشاشات جديد به چاپ مي رسد . طوطي احساس دين مي كند  و در عين حال مي داند ، چيزي به انتهاي عمرش نمانده  ، براي همين  قبل از كشته شدنش حقيقت را در يك روزنامه فاش مي كند ... اين مرد در چند جاي كتاب براي توجيه كار خودش مي گويد :

" زماني كه بدنيا مي آييم ، قراردادي را براي زندگي كرن امضا مي كنيم ، ولي سالها بعد ، لحظاتي مي رسد كه از خود مي پرسيم : چه كسي اين قرارداد را به جاي من امضاء كرده است ؟ "

خبر در شهر مي پيچد ، روزنامه اي كه افشاگري هاي طوطي را به چاپ رسانده ، ناياب ميشود ، اما همه مردم يك كپي از آن را در دست دارند ، گويا باز نهضتي براي انتشار آن افشاگري ها ترتيب داده شده ، از همان نهضت هاي خودجوش ، بي رهبر  ، منسجم .

بالاخره طوطي ، در همان پاركي كه قبلا با زن چشم پزشك حرف زده بود ، توسط مامور
" كروات ابي " كشته مي شود . ساعتي بعد از آن ،
وزير كشور با ژستي محزون و حق به جانب در مصاحبه اي مطبوعاتي از طوطي به عنوان يك مامور شريف  و صادق ياد كرده و عاملان قتل وي را اغتشاش گران ( زن چشم پزشك ) معرفي مي كند . به اين مامور وظيفه شناس ( طوطي ) كه گفته شد در راستاي انجام وظيفه جانش را از دست داده ، لقب " شهروند شريف "  اعطا مي شود . توجه كنيد كه  "كروات آبي " مامور خود وزير كشور بود .  " بكش و بگو كشتند ، يك حيله سياسي قديمي است "

دو ساعت بعد عملياتي توسط
وزير كشور براي كشتن زن چشم پزشك طرح ريزي مي شود ، در همين حين ، نخست وزير با وزير كشور تماس مي گيرد و او را به دليل بي لياقتي اش در جريان قتل طوطي و آشوبي كه در شهر بر پا شده از كار بركنار مي كند ، ظاهرا نيمي از مردم شهر به خيابانها ريخته اند . نخست وزير كه خود وزير دادگستري هم هست ، مسئوليت وزارت كشور را هم به عهد مي گيرد ، وزير كشور خلع مي شود ...

ساعت 10 صبح روز بعد ، چشم پزشك دستگير مي شود ، حالا زن چشم پزشك در خانه  تنها است و به قدري گريه كرده كه احساس خفگي مي كند . زن روي تراس مي رود .
" كروات آبي " او را هدف مي گيرد ،  2 گلوله پشت سر هم . سگ به طرف صاحبش مي دود ، او را مي بويد و ليس مي زند ، زوزه اي مي كشد  و گلوله سوم ...


" يكي از
كورها از ديگري پرسيد :
- تو صدا را شنيدي ؟
 ديگري پاسخ داد :
- صداي شليك 3 گلوله را شنيدم ،  صداي زوزه سگي را هم شنيدم كه پس از شليك تير سوم قطع شد .
ولي خوشبختانه مي توانم ، صداي زوزه سگ هاي ديگري را بشنوم.   ""

           باران است ، باز باران است


دارم موسيقي گوش ميكنم  : " چتر ها را بايد بست ،  زير باران بايد رفت ..."
بي اختيار توي خيالات خودم غرق مي شوم ،  باران براي من معني هاي زيادي دارد :

 دوست هاي واقعي ام ، همان هايي را كه با هاشون زير باران دويدم ، خنديدم ، آواز خواندم... قدم زدم، ...
بچه كه بوديم زير باران چرخ مي زديم و مي خوانديم :  "
بارون مي آيد چيك چيك .. "
    
 -  آخي زهره  و زهرا ، شيرين ، ليلا...  دوستي هاي بي غل و غش . يادتون بخير . من خاطره شما را با هيچي عوض نمي كنم.

بزرگتر شديم ، خوانديم :
واي باران واي باران ، شيشه پنجره را باران شست ، از دل من اما چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟ ... "
       -  مريم جون ، يادت هست توي دانشگاه ،  زير باران اشكت را با اين شعر در آوردم ؟ 

يادت هست صادق ؟ آن پنجشنبه را يادت هست ؟ صبح زود ، توي تاريكي ، وقتي مردم شهر هنوز توي خواب بودند ، زير نورافكن هايي كه دانه هاي باران را مثل مرواريد نشان مي داد ، چي گفتم ؟

" تويي بهانه ان ابرها كه مي گريند
              بيا كه صاف شود اين هواي باراني
 تو از حوالي اقليم هر كجا آباد
             بيا كه مي رود اين شهر را به ويراني ... "

و تو همان شب با يك تابلو از اين شعر آمدي . يادت هست ؟

خاطرم هست سالها پيش نوشتم : بوي خاك براي من ، بوي خودم است ،  بوي هجرت ، رجعت ، اين كه هيچي نيستم  ، هيچي و غره به چي شدم؟  انگار خدا مي خواهد به من ياد آوري كند: هي آدم تو يك تيكه از من را به امانت گرفتي و گرنه هيچي ، هيچي و خاكي ، بدون اينجا فقط يك گذرگاه است است ، دل نبندي چون بايد برگردي ....
 آخ كاش دل هم نمي شكستي .

"يك دفعه از خيالاتم بيرون مي آيم :
" عشق را زير باران بايد جست "  
اما چرا ؟ چرا آدم ها توي باران حتي راحتر عاشق مي شوند ؟ حس قوي تر دارند ؟
مثل بچگي هامان ،خودمانيم و خودمان ... تا به حال بچه شدي ؟ نه نگاه كسي مهم است ، نه خنده كسي ، زير باران مي دوي ، بقيه به تو چپ چپ نگاه مي كنند و براي تو مهم نيست ،
چون كودك درونت دارد مي خنده و اين يعني همه چيز ...

راستي فكر كن ،  اگر آدمها يك روز چهره اي كه  بازي مي كنند را نداشته باشند ، اين فرم را بزارند كنار و هر كسي بتواند احساسات ديگران را ببيند . حرفهايي را  بشنود كه توي دل آدم ها گفته مي شود نه آنهايي را كه روي زبانشان جاري است ، خلاصه فقط دل آدم ها باشد و دل شان ، چي مي شود ؟
فكر مي كنم  خيلي از دوستي ها به نفرت تبديل بشوند ، بعضي  ها قطعا به خيلي هاي ديگر رشك مي ورزند . عده اي راحت مي شوند ، چون مي فهمند ديگري هم دوستشان دارد ، ديگر نيازي نيست دوست داشتنشان را قايم كنند ، شايد خيلي از كينه ها ي قديمي و برداشت هاي بد جاي خودش را به دوستي هاي جديد بده . و البته فكر كنم خيلي ها هم از نان خوردن بيافتند .

قطعا با مزه مي شود ،
يك جور كوري ، يا يك جور بينايي جديد ؟

شايد
 زندگي خيلي راحتر بشود ، شايد ديگر حتي مجبور نباشيم كلي جدل كنيم ، چون چيزي براي جدل باقي نمي ماند ، آنوقت ديگر مردم اينقدر سر واژه ها با هم مشكل نخواهند داشت چون بيشتر وقتها  فكر ها يكي اند ، فقط تكنيك بيان آن فرق مي كند ، شايد ديگر احساس كسي را "دخالت" معني نمي كريم ، شايد نگراني اش براي ما قابل احترام مي شد ، شايد مي فهميدند تو هيچ غرضي نداري ، فقط مي خواهي سهم خودت را بگيري ، همين . شايد اگر نيت آدم ها را مي فهميديم ، همديگر را راحتر درك مي كرديم ، تاب مي آورديم ، شايد تعداد آدم هايي كه اينجوري كنار مان مي ايستند نه روبروي ما چندين برابر مي شد ؟ كي ميداند ؟

"
چشم ها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد ......"

 

           قطار اسپانيايي  اثر كريس دبرگ - قصه يا واقعيت ؟


 قطار اسپانيايي  اثر كريس دبرگ

قطاري اسپانيايي بين  Guadalquivir  و  Saville در حركت است ، مردم بچه هاشون را مي خوابانند و در ها را قفل مي كنند چون فضاي سرد و غم زده اي توي قطار حاكم است . روح ده هزار مرده . هدايت كننده قطار دارد مي ميرد مردم گريه مي كنند و براش دعا مي كنند . بالاي سر ان شيطان انتظار آن را مي كشد ، در اين گير و دار خدا سر مي رسد . شيطان به خدا مي گويد : چون من اول آن را پيدا كردم ، ان سهم من است ولي  به تو شانس دوباره اي مي دهم با هم بازي پوكر مي كنيم  و سر  " روح ها " شرط  مي بنديم ....

در اين قسمت  شاعر مي گويد خدايا مراقب باش وقت تنگ است و آن دارد برنده مي شود ،
روح هاي زيادي منتظرند ...

 غروب است و وقت تنگ است ، خدا دارد برنده مي شود خدا يك 8 مي خواهد و شيطان يك آس . اما شيطان برگي آس را از زير عباش با زرنگي مي كشد بيرون و حالا اين شيطان است كه برنده است ، شرط را بالا مي برند ، 10 هزار روح به 59 هزار مي رسد ولي  خدا نمي داند شيطان چه كلكي سوار كرده آن نديده .
.. شيطان نعره مي زند كه من بردم ...
هنوز قطار دارد حركت مي كند و اين درحالي است كه خدا و شيطان جايي همان دور و برها اينبار دارند شطرنج بازي مي كنند ، خدا دارد تمام تلاش خودش را مي كند و شيطان همينطور شرط مي بندد و روح هاي بيشتري را مي برد .

در اينجا شاعر فرياد مي زند خدايا تو بايد ببري ،خدايا مراقب باش  آن دارد برنده مي شود ، وقت ديگري باقي نمانده است ، آه
روح من چي ؟  و با تمام وجود مي گويد  تو بايد ببري خدا  ....

*_- جالب است كه وقت تنگ است و همه منتظر مشخص شدن نتيجه بازي هستند تا بفهمند بالاخره تكليف شان چي است ؟ اما كساني كه قرار تكليف را معين كنند به فكر نيستند ، نيروي خوب فقط نهايت تلاش خودش را مي كند و در عين حال هميشه بازنده است و نيروي اهريمني مدام كلك مي زند و طعمه هاي بيشتري را از ان خودش مي كند ، وقت تقريبا تمام است ولي نه نيروي خوب و نه نيروي اهريمن هيچكدام فرياد ها را نمي شنوند ، روح ها بلاتكليف هستند و آن دو فقط به برد و باخت خودشان فكر مي كنند ، به تعداد روح هايي را كه مي خواهند ببرند ... اين وسط هيچ كس به فكر مردم نيست ، هر دو قدرت براي تعداد روح هاي بيشتر ، براي كسب قدرت بيشتر سر گرم بازي و بازي اند ، هرچند در اين ميان نيروي خوب تمام تلاش خودش را هم مي كند ولي هميشه دور مي خورد و بازنده است . 

جالب تر اين كه اول داستان شاعر فرياد مي زند : روح ها منتظرند ولي موقعي كه وقت دارد تمام مي شود ، فقط مي گويد روح من چي  . طبيعت همه آدم ها همين است پاي منافع كه بياد  وسط ما ها من مي شوند .  و هر كس فقط به خوش فكر مي كند .
بخوانيد،داستاني را  كه توي اين داستان نهفته است
-_*



"Spanish Train"

 By Chris de Burgh  Album: "Spanish Train And Other Stories" - 1975

There's a Spanish train that runs between , Guadalquivir and  old Saville, And at dead of night the whistle blows, and people hear she's running still...

And then they hush their children back to sleep, Lock the doors, upstairs they creep, For it is said that the souls of the dead , Fill that train ten thousand deep!!

Well a railwayman lay dying with his people by his side, His family were crying, knelt in prayer before he died, But above his bed just a-waiting for the dead, Was the Devil with a twinkle in his eye, "Well God's not around and look what I've found, this one's mine!!"

Just then the Lord himself appeared in a blinding flash of light, And shouted at the Devil, "Get thee hence to endless night!!" . But the Devil just grinned and said "I may have sinned, But there's no need to push me around, I got him first so you can do your worst, He's going underground!!"

"But I think I'll give you one more chance" said the Devil with a smile, "So throw away that stupid lance, It's really not your style", "Joker is the name,
Poker is the game, we'll play right here on this bed, And then we'll bet for the biggest stakes yet, the souls of the dead!!"

And I said "Look out, Lord, He's going to win, The sun is down and the night is riding in, That train is dead on time,
many souls are on the line, Oh Lord, He's going to win!.."

Well the railwayman he cut the cards And he dealt them each a hand of five, And for the Lord he was praying hard Or that train he'd have to drive...Well the Devil he had three aces and a king, And the Lord, he was running for a straight, He had the queen and the knave and nine and ten of spades, All he needed was the eight...

And then the Lord he called for one more card, But he drew the diamond eight, And the Devil said to the son of God, "I believe you've got it straight, So deal me one for the time has come To see who'll be the king of this place, But as he spoke, from beneath his cloak, He slipped another ace...

Ten thousand souls was the opening bid,And it soon went up to fifty-nine, But the Lord didn't see what the Devil did, And he said "that suits me fine", "I'll raise you high to a hundred and five, And forever put an end to your sins", But the Devil let out a mighty shout, "My hand wins!!"

And I said "Lord, oh Lord, you let him win, The sun is down and the night is riding in, That train is dead on time,
many souls are on the line, Oh Lord, don't let him win..."

Well that Spanish train still runs between, Guadalquivir and old Saville, And at dead of night the whistle blows, And people fear she's running still...And far away in some recess , The Lord and the Devil are now
playing chess, The Devil still cheats and wins more souls, And as for the Lord, well, he's just doing his best...

And I said "Lord, oh Lord, you've got to win, The sun is down and the night is riding in, That train is still on time, oh
my soul is on the line, Oh Lord, you've got to win..."

 


   درباره كريس دبرگ :
   
کریستوفر دیویدسن(کریس دی برگ)در 15 اکتبر 1948 در ارژانتین از پدر و مادری انگلیسی تبار پا به عرصه وجود نهاد. دوران کودکی اش به سفر و تجربه اندوزی طی شد. پدرش دیپلمات بود و این باعث شد تا خانواده او به کشورهایی چون مالت، نیجریه،...و در نهایت ایرلند سفر کنند و عاقبت در امرالد ایرلند ساکن شوند. او هم اکنون با همسر و فرزندانش (رزانا،هابی،مایکل)در انجا زندگی کنند و او از همین جا پا به عرصه شعر و موسیقی نهاد. کریس ، در بنای بزرگی از یک قلعه قدیمی قرن 12 که پدرش ان را تبدیل به هتلی کرده بود، شروع به اموختن گیتار کرد.او بیش از دهها کنسرت در حضور مهمانان شیفته خویش برگزار کرد و این پیش از ان بود که او موسیقی و ترانه سرایی را به عنوان حرفه اصلی پیشه کند.بعدها در کالج ترینتی دوبلین به تحصیل زبانهای فرانسه و انگلیسی مشغول شد.پس از فارغ التحصیل شدن شغلی به دست اورد و خوانندگي وسیله امرار معاش او گرديد.سپس راهی لندن شد تا با یک شرکت پخش و ضبط نوار قرار داد ببندد و پس از 2 سال این در و ان در زدن،سر انجام کسی او را به شرکت (ای.اند.ام)معرفی کرد.در سال 1975، کریس اولین البومش (ان سوی حصار قلعه)را روانه بازار کرد و (دگرگونی) اولین ترانه آن شد  بعدها آوازه او از اسکاندیناوی تا استرالیا و ایالات متحده تا انگلستان پیچید.در سال 1991 بعد از جنگ خلیج فارس ،کریس تمام عایدات ترانه (حقیقت ناب) را به پناهندگان جنگ بخشید.و در حال حاضر او به عنوان یک خواننده و ترانه سرای بین المللی شهرت یافته پيدا كرده است .

 

           اخلاق 



تصور مي كنم بهتر بود در ابتداي متن قبلي-
اخلاق نسبي است ؟ - مي گفتم اين نتايج از روي چه چيز هايي گرفته شده بود ، موضوع بحث چي بوده ، اين ها را در كجا جمع بندي كرده بوديم ...
خيلي مختصر بگويم كه بحث راجع به نهاد خانواده بود . خانواده در جامعه ما نهادينه شده است پس مقدس است ، اما در جامعه فعلي قداست خودش را دارد از دست مي دهد ، جوانان ما جايگاه قبلي را براي مقوله ازدواج قائل نيستند و.... خلاصه اين كه آخرش با متن قبلي بحث را جمع كريم .

ظاهرا تعريف من از نسبيت و اصول  گويا براي بعضي  دوستان شبهه برانگيز شده بوده ، پس بهتر است اينبار همان حرفها را در قالب اصول فلسفي كه قالبي مقبول براي همه است بيان كنيم . خوشبختانه امروز هم سر كلاس free discussion  داشتيم ، بحث درباره character + personality  بود ، دوستان حرفهاي جالبي مي زدند ، بحث خوبي بود و من هم چند تا كتاب در زمينه اخلاق پيدا كردم كه بخوانم . و حالا سعي مي كنم خلاصه اي از اين بحث ها و افكار را اينجا مطرح كنم .

 به هر شكل ، مطلب زير در ادامه مطالب قبلي است ، نفي آنها نيست ، فقط بايد براي بحث جديد تعريف نسبيت را كمي عوض كنم . قبلا گفتم اصول ثابت هستند و تعريف آنها به تناسب محيط تغيير مي كند ، دروغ هميشه بد بوده ، شايد جايي لازم باشد و حتي ناجي جان كسي باشد ، درست هم هست اما اين به اين معني نيست كه خود دروغ خوب است ، بدي آن ذاتي است چون سرشت آدمها درستي را طالب است براي همين قرنها مي گذرد اما هيچ كس بدي دروغ را نفي نمي كند ، باز هم تكرار مي كنم كه
تعريف آن " در محيط نسبي "  مي شود درست مثل قضيه حجاب . در جوامع مختلف تعريف آن فرق مي كند و هيچ كس منكر خوبي حجاب نيست فقط تعريف آن در محيط هاي مختلف فرق مي كند ، در جوامع مختلف فاكتورهايي مثل عرف و بعضي جاها حتي مذهب و .. هم روي انتخاب مدل آن تاثير گذار است . وجه و شكل آن فرق مي كند اما اصل آن ثابت است و همين داستان روي  خيلي چيز هاي ديگر هم قابل تعريف است .اما در مواردي هم مانند " جنگ " خوبي و بدي كلي و عامي وجود ندارد اين پديده در زمان و مكان و مناسبات مختلف بد يا خوب خواهد بود ، گاهي جنگ در يك طرف جبهه شيطاني است و گاهي جنگ در جبهه اي دفاع از حق و مقدس است . خوبي يا بدي آن نسبي است و بنا به شرايط زماني ، مكاني و مناسبات و.... قابل تعريف است .

همواره آموزش براي مبارزه عليه بي عدالتي وجود داشته است و  رمز ماندگاري آن را در قائم به ذات دانستن اين انديشه بايد جستجو كرد اما اين به معني انكار " نسبي بودن آن در شرايط مختلف " نيست .  بعضي بي عدالتي ها سد پيشرفت هستند ولي بعضي مانع پيشرفت و حركت نيستند و آن را متوقف نمي كنند و مانعي براي مبارزه مردم نيستن . عاقلانه است قبل از دست زدن به هر مبارزه اي كمي تعقل كرد گاهي بستر رسيدن به آرماني وجود ندارد و  تلاش پيش از هنگام براي پياده كردن " آرماني " كه هنوز " زمينه عيني و ذهني  " آن فراهم نشده آن را به ضد خود تبديل مي كند كه به اين دسته تلاش هاي نابهنگام انحراف مي گويند . در اينجا كنار گذاشتن اين مبارزه به معني انكار اصل مبارزه عليه بي عدالتي نيست . در اينجا هم براي رسيدن به عدالت مثل صدها مورد ديگر
بايد شيوه عملي خودمان را با شيوه اخلاقي  متحد كنيم چون اين دو از هم جدا نيست .

وفاي به عهد و عشق به وطن و نكوهش بيدادگري و شرارت و... همگي جزء معيارها و موازين اخلاقي هستند كه در طول هزاران سال مستحكم شده اند و مورد احترام مردم هستند و جزء "
اصول انساني " به شمار مي روند . اين قوانين ساده به عنوان شرايط و قراردادهايي در هر جامعه انساني و به عنوان حداقل موازين اخلاقي در روابط بين افراد در نظر گرفته مي شود به نحوي پايداري و نظم جامعه بدون آنها ممكن نيست .

 روحيه ظلم ستيزي و عدالت جويي در تمام مردم وجود دارد هرچند ممكن است جهت گيري درست و بر اساس  تجزيه و تحليل منطقي نداشته باشد . بخشي از روابط اجتماعي جنبه عام دارند و در تمام جوامع صادقند ، اين دسته از روابط بر مبناي سنتهاي كهن استوار اند و ارزش انساني فوق العاده اي دارند . قوانيني وجود دارند كه اعتبار آنها در هر جامعه اي بديهي است با وجود اين نوع عملكرد اين قانونها در زندگي افراد به نظام اجتماعي حاكم به آنها بستگي دارد  .

اگر نسبيت را همان تناسب با محيط بداني ، و مطلق بودن را يكساني در عملكرد ،  مي شود گفت : بله اخلاق نسبي است و اصلا با بالاترين نيروهاي عقلي هم نمي شود اخلاق مطلقي را تعريف كرد . مسلما حتي در مواردي اخلاق سازش و مصالحه را پذيراست اما نه هر سازشي نه هر مصالحه اي ، فقط سازشي كه در راستاي تعالي مردم و قابليت هاي آنها است . با اين وجود همه آنها در راستاي ضرورتهاي عيني هستند  ، به طور مثال رسيدن به عدالت ريشه در قرنهاي پيشين دارد اما اين ايده آل در گذر زمان از رويا و تخيل به سمت واقعيت حركت كرده چرا كه ضرورت جامعه انساني آنرا طلب مي كند .


اما اصلا اخلاق چي هست ؟ مردم علاوه بر ارزشهاي مادي ، ارزشهاي معنوي را هم به شكل ديدگاهها و تصورها مي سازند كه اخلاق نمونه اي از اين دست است .
اخلاق جزئي از معنويات به حساب مي ايد . اخلاق در جريان اعمال اجتماعي ساخته مي شود . اخلاق آفريده مردم و در واقع نمودي است از كشش هاي روحي افراد ، و ابزاري مي شود براي تحكيم منافع و عملكرد مردم و تبديل به نيرويي مي شود كه ظاهرا بدون دخالت افراد به دست امده . نتيجه اين فعاليتهاي معنوي در زندگي اجتماعي صورتي مي پذيرد به نام اراده جامعه ، سنت ، آداب و رسوم ، عادتها ، عرف ، فرهنگ ، ماده هاي قانوني و.... كه تكيه گاهي براي عموم است . افراد در جامعه به اخلاقي مقيد مي شوند و اين قيد ها نيرويي كه به رفتارها و اعمال افراد جهت مي دهد و در مواردي حتي باعث اطاعت هم مي شود. اخلاق همان چيزهايي كه مردم را متحد مي كند تا جامعه اي برپا كنند كه در آن استعدادهاي مثبت مردم شكوفا بشود .

 عامل اصلي  در شكل گيري اخلاق هر فرد ،
جامعه اي است كه در آن رشد يافته است ، البته عوامل ديگري مثل دنياي دروني افراد هم روي اين قضيه تاثير گذار است اما عامل اصلي همان جامعه است . انسان ها معرف طبقات اجتماعي و جوامع مختلف و دوران هاي مختلف هستند  و به همين خاطر احساسات و انديشه هاي آنها تصادفي نيست و نشئات گرفته از جامعه است . 

ما بخشي از آنها را از سنتهاي ريشه دار جامعه و عادتهايي كسب مي كنيم كه با آنها بزرگ شديم و عمده آنها ناخودآگاه و خود به خودي است و قسمتي هم آگاهانه و هدفمند .  البته لازم به ذكر است صرف آگاهي به اصل اخلاقي منجر به شكل گيري آن خلق نمي شود ، كما اينكه آموزش در مورد همه افراد جواب نخواهد داد.  به عمل در امدن  آگاهي  به شرايط رواني و اجتماعي و.. نيز بستگي دارد . بايد توجه داشت كه ، پيشرفت اجتماعي فقط بر مبناي افكار و عقايد قابل توضيح نيست شرايط واقعي و عينيتها هم مهم هستند و قدرت واقعيت ها از ذهنيتها بيشتر است . در حالت كلي فقط دانشي به عمل مي پيوندد كه متكي به منافع فرد و تجربه هاي عملي زندگي و احساسات و عادات و ديدگاههاي فرد باشد چون در اينصورت موضوع از " آگاهي " به مرحله " درك " مي رسد .

 اگر تمام علل را در خود افراد جستجو كنيم منكر تحول جوامع و نقش آن در شكل گيري افراد شده ايم و اگر همه چيز را به گردن اجتماع بياندازيم منكر آزادي نسبي و قدرت انتخاب نسبي افراد شده ايم . وجود نظام اجتماعي عادلانه تاثير بسزايي در ارتقاء اخلاق و رشد درستكاري در درازمدت دارد و از آنجايي كه افراد متاثر از جامعه هستند وجود نظام اجتماعي عادلانه مي تواند حتي منجر به تحول رواني افراد  هم بشود . حال اگر جامعه را در شرايط مساعدي فرض كنيد باز هم ناهنجاري هايي ديده مي شود ولي در اين جا عامل قوي را در خود افراد بايد جستجو كرد ، توانايي يا ناتواني ها در اينجا به حساب خود شخص گذاشته مي شود چون علت اصلي پيدايش آن خود فرد بوده .  بايد توجه داشت كه
تاثير گذاري اخلاق اجتماعي بر اشخاص بر اساس شعور اخلاقي افراد متفاوت است . افراد داراي آگاهي و شعور نسبي هستند و بر مبناي انديشه و علاقه خود در جهت خواسته هاي معيني به فعاليت مي پردازند .

نمي توان انتظار داشت همه افراد جامعه داراي يك اخلاق باشند چرا كه اخلاق در چارچوب قيودات اجتماعي نظير قبيله ، خانواده ، طبقه ، حرفه و... شكل مي گيرد، اما اين به معني عدم نياز به وحدت اخلاقي در جامعه نيست . براي بقاي يك جامعه به وحدت اخلاقي نياز است و هرقدر وحدت اخلاقي فراگير تر و ژرفتر باشد جامعه محكمتر و قابل زيست تر خواهد بود . البته تحقق اين امر در هر جامعه اي ممكن نيست ، در جامعه اي با نظامي عادلانه جدا از قابليتهاي فردي ، مي توان اخلاق عامي به وجود آورد كه بر اساس آن وحدت انساني ملموس و ممكن شود . 

قدر مسلم هيچ وقت به راحتي نمي شود يكباره و بدون دردسر افراد خودشان را با روابط اخلاقي تازه تطبيق دهند و در اين مسير پستي و بلندي هاي زيادي وجود دارد و نيروي قهريه به هيچ عنوان نمي تواند ابزار مناسبي در اين مسير باشد .  در راستاي ساخت جامعه بهتر و نو ، افراد جامعه بايد شخصيت و آگاهي بالايي داشته باشند ، چون تحول اجتماعي توسط اكثريت مردم صورت مي گيرد  و فقط زماني پيشرفت اجتماعي قابل تضمين است كه افراد جامعه در آگاهي بالايي به سر ببرند و  در راستاي تحقق خواست هاي انساني خودشان دست به فداكاري و پي گيري بزنند .

 " هر قدر محتواي اخلاق بيشتر با شرايط عيني زندگي ، منافع فردي ،  نيازهاي روحي و معنوي انسان تطابق داشته باشد ، نقش آن به عنوان عامل تعيين كننده رفتار بيشتر مي شود . " به طور مثال اگر بستر رفع نيازهاي مادي عادلانه نباشد به مرور انگيزه هاي اخلاقي در ديد مردم كم رنگ و بعد از زماني بيرنگ مي شود و افراد معدودي به آن وفادار خواهند ماند ، مردم به راحتي براي كسب درامد بيشتر و رفع نياز هاي مادي خود دروغ خواهند گفت ، رشوه خواهند داد .... 

اگر فرد انگيزه هاي رواني و انساني پابرجايي داشته باشد و رفتار او صرفا بر مبناي محيط و شرايط بيروني و اجتماعي معين نشود ، فردي تربيت شده و متعهد لقب خواهد گرفت ، چنين افراي مي توانند در هر شرايطي با توجه به شرايط بيروني و تاثيرهاي بيروني ، بر اساس اعتقادهاي محكم اخلاقي خود ، روشي را انتخاب كنند .
" معيار آموزش و تربيت بايد بر اساس اعتقادهاي محكم و ژرف اخلاقي باشد . اعتقادهايي كه امكان تعيين رفتار مستقل را به فرد مي دهد . " اما فردي كه رفتارهايش صرفا بر مبناي محيط شكل مي گيرد وقتي در شرايط اجتماعي نامساعد قرار گيرد ، نمي تواند در برابر تاثير منفي محيط مقاومت كند  و به زبان عادي چندان قابل اعتماد نيست .
 

           باز هم هذيان مي گويم



داشتم كامپيوتر تكاني مي كردم ، يك فايلهايي را پاك كنم و از بقيه آرشيو بگيرم ، خلاصه به اين جنگل (هاردم ) حالي بدهم و از شر بعضي فايلها خلاص اش كنم .بگويم : بدرود ناله هاي من ، بدرود خاطرات خوش و غم انگيزم ، بدرود جنگ ها و حماسه ها . بدرود شاهدان اشك هاي من ، بدرود فايل هاي سر گردان بي صاحب . آشغالي براي شما ، شما براي آشغالي . من هيچ كدامتان را نمي خواهم . مي خواهم فراموش كنم روزهايي را كه شما وجود داشتين .
اما نه بعضي هاشون را دلم نيامد بريزم دور  ، دو سه تا از آن سياه هاش را نگه مي دارم ، تا يادم باشه ....

از لابلاي خاطرات سال 83 (  CrazzyGirl ) – خودمونيم چقدر سياه اند اين دوبيتي ها !!!!!!

بخش اول : ديوار

خسته بود از بد عنقي هاي زمانه
از ديوارهايي كه هر روز از كنارشان رد مي شد
ديوارهاي ساكت بي تفاوت
ديوارهاي ترك خورده سست
ديوارهاي پر از موريانه
ديوارهاي كه حرف هاشان آوار بود و سكو
تشان فرياد
آن خسته بود از چشمهاي بي تفاوت ديوار

از خنده هاي موريانه هاي بيمار
از تارهاي خيالي محكم
از بندها ، رندها ، ترفندها
از رنگها ، بي رنگي ها ، دو رنگي ها
از زمين و زمان
از ديوارهاي كه تكليف خودشان را هم نمي دانستند ، بالاخره  آوارند يا تكيه گاه ؟
از فكرهاي تو در تو ، رازهاي پيچ در پيچ
از خوابهايي كه براش مي ديدند و آن حق نداشت آنها را ببيند،
آن خسته بود از ... همه چيز همه چيز همه چيز...
آن خسته شده بود از من و ديگر نمي خواست  " من" باشد .
ياغي بودن حس خوبي به آن مي داد ، ياغي ، عصيان زده ، تنها آرزوش همين بود....
دنبال "همت اش" حلقه مفقود وجودش ، مي گشت ، آرزو ميكرد آنرا دوباره زير خاكستر ها بيابد
شايد مي توانست  تكليف خودش را با ديوارها معلوم كند ، شايد مي توانست از پس اين " من " بر بياد ،
 اين روزها كه مي گذرد جاي خالي " همت اش " را بيشتر احساس مي كند .
 

بخش دوم : بايدها

بخشي از زندگي آدمها خارج از دست خودشان رقم مي خورد  ،  يعني رقم مي زنند و تو هيچ تسلطي نداري . تو حق انتخاب نداري ، بايد باشي جايي كه نمي خواهي ، بايد باشي با كسي كه نمي خواهي ، بايد تحمل كني چيزهايي را كه نمي خواهي ، بايد بشنوي حرف هايي را كه نمي خواهي ، .... واي از اين بايد ها !
از همه بدتر بايد به جون بخري حرف ها را ، بايد تحمل كني نگاه ها را ، بايد به جاي كس ديگر تو زير نگاه باشي ، بايد به جاي كس ديگر تو خط بخوري ، بايد به جاي كس ديگر.... واي از اين بايد ها !
من اعتراض دارم
خدايا نگو كه حق نداري اعتراض كني
نگو كه به حكم من شاكي نباش  . نگو اين را .
 من شاكي ام  يا ياغي ، حالا هر چه كه هست .
من نمي خواهم ، من نمي توانم بخواهم ، من نمي توانم ..
اينها خارج از توان من است ، اين را كه ديگر خودت خوب مي داني ؟!!
‌‌‌‌‌

بخش سوم : دانستن

" دانستن "  آگاهي داشتن از چيزي ...
واژه غريبي است اين دانستن
بعضي وقتها مسئوليت مي آورد
بعضي وقتها دلبستگي
بعضي وقتها باعث تنفر مي شود
گاهي هم براي تو فرقي نمي كند بداني يا نه
گاهي درد را براي تو به ارمغان مي آورد گاهي غم را
گاهي لبخند و شادي را
گاهي دوست را
گاهي دور مي كند ، گاهي نزديك
گاهي كات مي دهد گاهي وصل مي كند
گاهي بالا مي برد تو را و گاهي به قعر چاه

ولي به نظر مي آيد ، دانستن هميشه هم خوب نيست ، گاهي قدرت در ناداني است نه دانايي
آره بعضي وقتها دلم مي خواهد ديگر ندانم ، فكر كسي را نخوانم ، ندانم ، من از دانستن خسته ام . ديگر دلم نمي خواهد فكر كسي را بخوانم ،  احساس مي كنم شانه هام ديگر تحمل كشيدن اين بار را ندارد...


بخش چهارم : بخشيدن

" بخشيدن " ، زيبا و آرامش دهنده است .
بخشش را از تو ياد گرفتم چون تو اول بخشنده اي .
مي بخشم تا بخشيده بشوند، ناداني ها ، خطاها و اشتباهات من  ..
سالها ست كه مي بخشم ، اما هنوز يك چيز را ياد نگرفته ام ، هنوز نمي توانم خودم را ببخشم
مي گويند وقتي نمي تواني خودت را ببخشي چطور ديگران را مي بخشي ؟
جوابش را نمي دانم ، بخشيدن كار ساده اي است ، اما نه بخشيدن خودم 
نمي دانم چرا هيچ وقت نتوانستم خودم را ببخشم ؟
چرا نمي توانم خودم را راضي كه كنم كه خطاها و كم كاري هايم ، كوتاه آمدن هاي بي موردم را ببخش ام ؟
كاش ياد مي گرفتم خودم را هم ببخشم .
گاهي احساس مي كنم خودم به بخشيده شدن بيشتر از ديگران نياز دارم


ب
خش پنجم : كاش حرف مي زدي

 ترس از دست دادن چيزي دليل محكمي براي محافظه كاري نيست . نداشتن چيزي بهتر از نگه داشتن اش همراه با ترس از دست دادن آن است . كاش تو اين را مي فهميدي . مهم تو هستي نه برداشت ديگران از تو . مهم نيست شايد چيزي را از دست بدهي ، اما چيزي را كه به بدست مي آوري به مراتب با ارزش تر است .

 شهامت اين را داشته باش كه حرف دلت را بزني . خوردن حرف ها و واژه ها  از به دوش كشيدن اين ترس سنگين تراست . كلمات روي دلت سنگيني مي كند . بگذار رها شوند . بگذار بروند به جايي كه بايد . بگذار بشنود ، آني كه بايد بشنود .  بگذار حرف هاي تو  شنيده شوند ، تا شنيده بشوي .

حرف هاي خودت را نخور . به خاطر خودت هم كه شده نخور . كاش تو اين را مي فهميدي . كاش تو اين را مي فهميدي مي شود دوباره پل ساخت اما نمي شود زمان را به عقب برگرداند . كاش حرف مي زدي ...

بي تفاوتي ظلم كوچكي نيست ، گاه كاري نكردن ، گناه است نه، كاري كردن . تو نفهميدي بي تفاوتي نيرنگي است براي پرهيز از درد ، تو نشنيدي يا نمي خواستي بشنوي ؟ مي دانم يك روز طاقت تو طاق مي شود و لب باز مي كني و اين سكوت مرگبار را مي شكني ، شايد آنروز ... ولي ديگر فايده اي ندارد ، زمان گذشته و تو همه چيز را از دست دادي .


بخش ششم : زنان + دورانديشي كثيف

كسي كه وابسته است نمي تواند روي پاي خودش بياستد هر قدر هم كه تلاش كني باز جايي گير مي افتي ، جايي مجبوري كوتاه بيايي ، شايد خودت را فراموش كني . گاهي اينقدر تعداد اين كوتاه آمدن ها زياد مي شود كه احساس مي كني داري از استيصال مي ميري .
 چند درصد زنان جامعه ما وابسته اند ؟ چند درصد آنها فقط ناظر تصميم هستند ؟ چند درصد مواقع زنان كوتاه مي آيند ، مردان ما آنقدر متمدن نيستند كه احساس و احترام زنان ما را پاس بدارند ، آنقدر متمدن نيستند كه از خودگذشتگي زنان را درك كنند . آنقدر متمدن نيستند كه بفهمند بايد اين حس آنها پاس داشته بشود نه اينكه مورد سوء استفاده قرار بگيرد .

 بيشتر زنان ايراني شبيه انسانهايي هستند كه واقعا وجود ندارند ، آنها آنقدر توي فرزندان و همسرشان ذوب مي شوند كه فراموش مي كنند آنها هم حق زندگي دارند ، آنها هم مي توانند چيزي را براي خودشان بخواهند ، چرا عمده آنها خودشان را فراموش مي كنند ؟؟ يادشان مي رود آنها هم حق دارند آرزوهاي فردي داشته باشند ، آنها هم حق دارند براي خودشان مثل يك آدم مستقل زندگي كنند . ذوب شدن در كس ديگر چيز جالبي نيست ، زنان ما هيچ وقت خودشان را نمي بينند ، آرزوها و خواسته هاشون را فراموش مي كنند ، چند نفر را ديديد كه فقط براي فرزندانشان زندگي مي كنند ، براي فرزندانشان تحمل مي كنند ، مي سوزند  و مي سازند ، آينده نگري كثيف .

وابسته هميشه اسير است . تا وقتي وابسته باشي  توي بندي . مهم نيست به كي ، به فرزند به همسر به پدر به مادر ، ... هر كسي مي تواند باشد  ، اگر وابستگي را به قيمت دادن افسار زندگي ات به دست يك كس ديگر خريده باشي فاتحه تو خوانده است و بايد خودت را توي عالم مرده ها جستجو كني .  وابسته يك متدولوژي بيشتر نمي تواند براي زندگي اش داشته باشد : سازش - آينده نگري كه من مي گويم كثيف است چون عاقبت اش چيزي نيست جز مرگ تدريجي كه عين خودكشي است .
 
ما در جامعه اي زندگي مي كنيم كه اگر جلوي كسي يك قدم كوتاه بيايي نه تنها طرف تو جاي خودش نمي ايسته بلكه آن يك قدم جلو مي آيد .طوري كه روي تو بياسته ، دقيقا روي تو مي ايسته نه مقابل تو .

متاسفانه ، مادران به دختران ياد مي دهند بميرند پدران به پسران ياد مي دهند وابسته بسازند . بيشتر مردان از اينكه همسر يا فرزندانشان به آنها نيازمند نباشد وحشت دارند ، آنها از وابستگي به عنوان يك اهرم استفاده مي كنند . در حالي كه طنابي كه آدمها را كنار هم نگه مي دارد وابستگي و نياز نيست ، مهرباني و احترام است نه چيز ديگر . من فكر مي كنم يك زن وابسته نه يك مادر خوبي مي تواند باشد نه يك همسر خوب . فرزندان محكم از دامن زنان محكم و خود ساخته تربيت مي شوند نه زنان وابسته و مستاصل . كاش مادران دخترانشان را كور بار نمي آورند ، كاش زنان ما به جايي برسند كه زندگي را براي خودشان بخواهند نه كس ديگر ، تا وقتي خودت براي خودت احترام و اقتدار قائل نباشي نبايد انتظار داشته باشي كس ديگري اين حق تو را رعايت كند ، رفتار ديگران را خودت مي سازي ، و قدم اول براي اين كه ديگران رفتار درستي با تو داشته باشند ، اين است كه خودت با خودت درست رفتار كني .


بخش هفتم : دوست واقعي

تو را خدا فقط غصه هات را به دوستت نده
بگذار توي خوشي هات هم باشد
دوستت را فقط براي تنهايي هاي خودت نخواه
توي تنهايي هاي او هم شريك شو

بگذار بفهمد تو براش يك دوست واقعي هستي

اگر خواستي غصه هات را براي خودت نگه دار
اما ، شادي هات را  با دوستت تقسيم كن
اما اين را هم بدون :
دوست تو اگر يك دوست واقعي باشد ، غصه هات را هم به جون مي خرد ، غمي نيست

باش همانطوري كه دوست داري باشند
نخواه ، چيزي را كه نيستي ، نمي خواهي باشي  ، نمي تواني باشي
نخواه كسي آني باشد كه تو مي خواهي در حالي كه خودت آني نيستي كه بايد

اگر خواستي غصه هات را براي خودت نگه دار
اما ، شادي هات را  با دوستت تقسيم كن
اما اين را هم بدون :
دوست تو اگر يك دوست واقعي باشد ، غصه هات را هم به جون مي خرد ، غمي نيست

بگذار بفهمد تو براش يك دوست واقعي هستي
هستي وقتي آن نيست
به يادش هستي وقتي آن به يادت نيست
دلت پر از آرزوهاي خوب براي آن
با خنده هاش مي خندي ،
غصه هاش غصه هاي تو است...

آره ! اگر دوست مي خواهي يك دوست واقعي ، اول ياد بگير خودت يك دوست باشي ، يك دوست واقعي