جهان دفتر تمرين تو است

برگهايي كه بر آن مشق مي كني

نه خود واقعيت

ميتواني در آن حقيقت را بنگاري

يا در آن ژاژخايي كني

يا حتي برگهايش را پاره كني

همه چيز به اراده تو بستگي دارد

 

    دغدغه هاي ثبت شده . فروردين 84

            وقتي تو را به جرم نكرده تعزير مي كنند


" وقتي تو نيستي
         
نه هست هاي ما
              چونانكه بايدند
          نه بايد ...." - قيصر امين پور

 وقتي تو را به جرم نكرده تعزير مي كنند
 وقتي تو را به جرم كرده ترغيب مي كنند

وقتي كه نيست ،  سايه اي مستدام
وقتي كه نيست ، عاشقي با قوام

 وقتي كه هست ، جرات انتقام
 وقتي كه هست ، شائبه انهدام

 وقتي دلم سست و خاكستري است
 وقتي كه اشك مرهم هميشگي است

وقتي كه نيستي و نمي بينمت
وقتي كه روزه گرفتي و نمي بويمت

 وقتي كه هيچ ترحمي نمي كني ، به حال من
 وقتي كه نداري وقت  ، براي حرف هاي من

وقتي تو را خواستم و نبودي
 وقتي تو را خواندم و نشنيدي


وقتي كه مانده ام در پرتگاه زندگي
 وقتي كه مي زنم ، بانگ آزادگي!
  ......
مخلص كلام ، چاره چيست ؟
محصول اينهمه استعاره چيست ؟

 گفتي بخواه ،  اجابت  مي كنم 
گفتي بگو ،  نگاهت مي كنم
 
خواندم ولي ، جوابي نداده اي هنوز
گفتم ولي ،  نگاهي نكرده اي هنوز

 وقتي همه بايد و نبايدم تويي
 وقتي همه دار و ندار من تويي

 وقتي كه كليد معما ،  پيش تو است
 وقتي حقيقت اين ماجرا ، نزد تو است

‌‌{ باري خداي من ‍‍}

من خسته ام از خواندن ، اما ،  نه نااميد
 مي خوانمت دوباره ، اما ، نه بي اميد

مي جويمت  دوباره در كوچه پس كوچه هاي دلم
در تنگناي حادثه  ، در صحنه هاي رلم(
role )

احساس مي كنم، دوباره با توام
نه بگذار صادقانه بگويم ، در تو ام
 

باشد ، هر آنچه تو گفته اي ،  قبول
من مثل كودكي هميشه راضي ام ، قبول
 

اما ، در اين ميان ،  سوال بي پاسخي خفته است
انگار سالهاست
با تار و پود ذهن من ، خو گرفته است

نه گويا
قرن ها است اينجا ،  آشيانه كرده است
شايد به سرنوشت من نيز ، گره خورده است !

‌‌{ باري خداي من ‍‍}

در دست تو است ، كليد معما  ، بگو مرا به چه تشبيه مي كني ؟ 
يك بار صادقانه بگو :  مرا به كدام جرم نكرده تعزير مي كني ؟

 
يك بار صادقانه بگو .....

 

           So good, to so bad, so soon


It went from so good...to so bad...so soon
So good, to so bad, so soon
But nobody told me, so I never knew
It goes from so good, to so bad, so soon

It went from sunshine...to shade...to rain
It went from passion...to pleasure...to pain
From singing sweet love songs, to cryin' the blues
So good...to so bad...so soon



It started with words like forever
And went from always, to sometimes, to never
From give me some lovin'...to give me some room
So good...to so bad...so soon

It went from so good...to so bad...so soon
So good, to so bad, so soon
But nobody told me, so I never knew
It goes from so good, to so bad, so soon

So good, to so bad, so soon

           اخلاق نسبي است ؟


امروز يك محاكمه يك جانبه راه مي اندازم و خودم نقش قاضي را بازي مي كنم ، خودم تفهيم اتهام مي كنم .... آره ، اين يك محاكمه ناعادلانه
 است ، كه من خودم تمام رول هاي لازم  آن را بازي كردم ، فقط مجرم ندارم .
دست آخر وقتي دارم  ...، پيروزي خودم را جشن مي گيرم ، چون من برنده اين بحث يك نفره هستم .
من نگذاشتم حرف بزني چون من بايد برنده مي شدم ، چه اهميتي دارد من بردم  ، مگر نه ؟ .... هر چند من اصلا  نمي خواهم به هر قيمتي برنده باشم  اما ، اين دفعه را  ، من بايد مي بردم .

دوستي مي گفت ، مردم دچار
نسبي گرايي شدند . براحتي تحت تاثير جامعه قرار مي گيرند و براحتي براي رسيدن به لذت و خوش گذراني بيشتر ، از چيزهايي كه قبلا به آن اعتقاد داشتند ، دست مي كشند  و البته خيلي راحت تر از آن كار خودشان را توجيه مي كنند  ، او معتقد بود : مرز بين خوبي و بدي در حال از بين رفتن است و همه چيز در ديد مردم نسبي مي شود .

 - موافق بودم و حالا با شدت بيشتري مي گويم : يقين دارم كه چنين شده .

او مي گفت افراد كمي هستند كه تحت تاثير اين زرق و برق ها قرار نمي گيرند و بر اصول خودشان پا برجا مي مانند  .

- و حالا من مي گويم ، در اينصورت اين افراد به
قهر بودن با دنياي روز هم متهم مي شوند . 
من گفته بودم مي تواني ، چشم هاي خودت را ببندي و همرنگ جماعت باشي و يا چشم هات را باز نگه داري و ببيني . با خودت ببيني يا نبيني . من مي مانم و مي بينم ، چشم هايم را نمي بندم ، هر چند به نظر بياد با دنياي امروز بيگانه ام .

من فكر مي كردم نسبي گرايي شايد همان چيزي باشد كه من به آن حركت به سمت لومپن شدن مي گويم ، اما حالا مي دانم ، لزوما لومپن شدن نيست ، گاهي شايسته تر و بايسته تر از آن چيزي جلوه مي كند كه اسمش را لومپن شدن بگذاري .

اگر همه چيز در ديد تو نسبي جلوه كند ، تو ناخود آگاه منكر چيزي به اسم " اصل و سرشت "  مي شوي  . تو جوهر و ذات را منكر مي شوي ؟ همه چيز نسبي نيست ، چون جوهر و شيره خلقت نسبي نيست و لاجرم هر چيزي كه به آن مرتبط باشد از نسبيت دور خواهد بود .

اصول فقط اصول دين نيست . قرار نيست فقط اصول دين ثابت باشند . هر چيزي كه به اين ذات بر مي گردد مي تواند اصل باشد .
شايد تو نگاه خودت را نسبت به آن نسبي كني اما اين چيزي از ارزش آن جوهر ، نخواهد كاست .
تدام حيات به همين ذات قائم است .

هر كسي براي خودش حريمي دارد ، اين حريم يك تكه و يك پارچه نيست . اين حريم دوايري است متحدالمركز . مردم عادي در بيروني ترين لايه قرار مي گيرند ، آشنايان لايه بعدي ، و بعد دوستان و بعد.... و البته هر لايه باز درجه بندي هاي خاص خودش را دارد .
هر قدر به مركز نزديكتر مي شوي ، اين حريم خصوصي تر جلوه مي كند . حريمي هست كه بهتر است اجازه ورود هر كسي را به آن ندهي ! اگر تو نسبي فكر كني ، اينترفيس هاي اين حريم ها را از بين بردي و در اين صورت مرز بين حريم هاي تو محسوس نيست.
 
اگر قبول كني با هر ورود و خروجي ، رد پايي روي اين حريم ها به جا گذاشته مي شود ، اگر قبول كني قداست و حرمت لايه هاي دروني خيلي بيشتر از آن چيزي است كه فكرش را مي كني ، ديگر اجازه نمي دادي هر كسي وارد آن بشود .البته اگر تو به آن جوهر و ذات اعتقاد داشته باشي !!؟


اخلاق نسبي است ؟ اگر نسبيت را به اخلاق اضافه كنيم چي از آن باقي مي مانند ؟ ياد آن جمله معروف شكسپير مي افتم "
خوبي ، بدي است ! بدي ، خوبي است " اين حرف از كدام چشمه آب مي خورد ؟  
و من هنوز قاطعانه مي گويم ، نه .  نسبي نيست .
واقعيت اين است كه جامعه ما ، دارد طعم   "
مرگ اخلاق " مي چشد ، چه چشم باز كني و ببيني چه همرنگ مردم باشي ، خللي در اين حقيقت ايجاد نمي شود .

وقتي كار اشتباهي در جامعه زياد باشد ، از حالت "
ناهنجار" در مي آيد و عادي مي شود ، بهتر بگوييم " هنجار " مي شود . مردم به آن عادت مي كنند و آن كار اشتباه ديگر قبح خودش را از دست مي دهد و  اين جا است كه مي شود گفت : " تغيير ارزش " رخ داده است و اين چيزي نيست جز خوب شدن بد ، بد شدن خوب ، نسبي گرايي .

اما به خودت رجوع كن ، حقيقتا اين تغيير ارزش ، باعث " تغيير  ماهيت خوبي و بدي "  هم مي شود ؟
با خودت رو راست باش .
 

           لولو و يادي از گذشته


دلم براي لولو تنگ شده بود ، ديشب بعد از مدتها صداي لولو را شنيدم . قند توي دلم آب شده بود .
لولو دلم براي نوشته هات تنگ شده .  ديگر نمي نويسي لولو جونم ؟
لولو گفت ديگه همشاگردي ها حس ندارند ، ديگه هيچ كس حال نوشتن را ندارد .
روزهاي خوبي بود لولو . سختي هاش قشنگ بود ، زندگي مي كرديم مگر نه ؟
و حالا لولو قول داده است كه بنويسه فقط به خاطر من .لولو مي آيد . قرار است دوباره همشاگردي ها با هم باشند .
داشتيم ياد گذشته را مي كرديم ، حرف از داداشي افتاد ، يكي از نوشته هاي قشنگ و جنجالي لولو جونم ، لولو خودت بگو اشك چند نفر را در آوردي با اين نوشته ات ؟
 متن داستان داداشي را پايين گذاشتم :


(( وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد.
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره"

اي کاش اين کار
رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه ))

خوب لولو جون منتظرم تا ببينمت ، با يك اسم تازه .
 

 

          پيشتر ها آسمان نزديك بود + sometimes


Sometimes,
I just want the world to stop.

Sometimes,
It spins too fast.
Too much is happening.
Too much is required.

Sometimes,
I don't want to speak.

Sometimes,
I just want my solitude.
To sit in silence...
To look inside myself...

Sometimes,
I question what it's all about.

Sometimes,
It just doesn't seem right.
Too much angst.
Too much unhappiness...

Sometimes,
I wonder if this is all there is.

Sometimes,
I wonder where I belong...
Because I don't belong here...
and I feel so far away...

Sometimes,
I just want to sit on a mountain.
And listen to the peace
That exists outside.

Sometimes,
I feel really inadequate.
To tell you the truth,
I feel this more,
Than just    


Sometimes,....Sometimes,....Sometimes

 


پيشتر ها آسمان نزديك بود
   هيچ مي داني ؟
              خدا همسايه بود !



دوستي ها
      سفت و سخت - بي غل و غش
قلب ها
       سبز و زنده - بي خط و نقش


پيشتر ها مهرباني كردن ، ساده بود
    دوست داشتن ، مهر ورزيدن
                                  پيچيده بود ؟؟!!


پيشتر ها خستگي معني نداشت
هيچ كس غصه فردا نداشت


رفت و ايام طلا  ، شد واژگون
مهر ها رفت و هوا شد نيلگون


گشت افسانه
         عشق هاي پاك و ديرينه
گشت تيره
         قلب هاي صاف و بي كينه


عشق از سكه افتاد و هوس رونق گرفت
عقل خفت و فكر مرد و جاهلي رونق گرفت


مردمان در پي دنيايي خيالي مي شوند
هي ، خواب مي بينند و هوايي مي شوند


تيشه در يك دست و ريشه ، در دست دگر
عقل در چشم و عشق در موزه
، آري نگر


كاش باز هم ، آسماني مي شديم .
         آه رنگ مهرباني
                      خدايي مي شديم

 

          براي تو و خويش  



براي تو و خويش چشماني آرزو مي كنم كه ديگران را ببيند
براي تو خويش گوشي كه نجواي  دلها را بشنود
زباني كه صداقت را تنها شيوه خويش ، در زندگي بداند
قلبي كه تنها ثمره اش مهر باشد نه كينه
دستي كه ياري رسان باشد نه پس زننده
پاهايي كه محكم قدم بردارد  نه با لرزش
دلي كه با هر بادي نلرزد
روزهايي كه طعم رهايي را بچشيم
و بتوانيم انسانهاي آزادي باشيم كه ديگران را، همراهي مي كنند

 

           Social Network => Orkut – Gazzag - Hi5 - Cloob  


اصطلاح شبکه اجتماعی (
Social Network) اين روزها در هر جمعي شنيده ميشود اما براستي "شبكه اجتماعي" چيست و اين موضوع چه ارتباطي به سايت هايي مانند Orkut - Hi5 - Gazzag - Cloob  دارد ؟ شما چيزي در ارتباط با بازي هاي هرمي شنيده ايد؟ در اينجا نيز يك هرم اطلاعاتي مطرح است .اگر روابط بين افراد را بخواهيم در قالب نموداري درختي درنظر بگيريم ، ارتباطات و شناختي است كه ما بين افراد وجود دارد يالهاي اين درخت و افراد نودهاي اين درخت خواهند بود ." تئوري شبكه "  يا همان ، تجزيه و بررسي اين شبكه درختي  ، جزء مباحثي است كه در علوم جامعه شناسي نو و انسان شناسي و مطالعات سازماني بسيار مورد توجه قرار گرفته است. اين شيوه محققان و دانشجويان را قادر مي سازد با صرف هزينه و وقت كمتر ، به حجم قابل توجهي از اطلاعات دست يابند . حجم وسيعي از اطلاعات كه كسب آن با شيوه هاي سنتي فقط در بازه زماني گسترده و با صرف هزينه اي گزاف ميسر مي شد . به نظر مي رسد اين شيوه تحقيق و مطالعه در آينده اي نزديك به يكي از شايع ترين متدهاي تحقيقاتي دانشگاهي تبديل شود .


واضح است كه ،  "شبكه هاي اجتماعي" بسيار تند و بي ملاحظه درست مثل يك پوسته روي اينترنت در حال گسترش هستند ، سال  2003    Friendste سال 2004  Orkut و بعد از آن: node , Gazzag , Hi5 , Cloob , Flickr  و ده ها سايت ديگر كه من حتي اسامي آنها را هم نمي دانم ! . تمام اين سايتها براي ايجاد يك
شبكه از دوست ها طراحي شده اند و به گمان من ، آنها در حال تبديل شدن  به بخشي از زندگي ما هستند . در باب اهميت شبكه هاي اجتماعي همين بس كه ، يكي از كليدي ترين تئوري هايي كه در كنفراس O'Reilly's Emerging Technology – February, 2004 - شهر San Diego كاليفرنيا- مطرح شد، Social networking بود . در اين شبكه ها هر كسي به شكلي" غير مستقيم " در اراتباط با دوستانش قرار مي گيرد . Stanley Milgram كه يك روانشناس اجتماعي است آنر در سال 1967 به شكلي مفهمومي نشان داد .او بواسطه نامه نگاري هايي كه با يك دلال سهام ساكن شهرBoston  داشت ، نشان داد : تقريبا هر بار حدود 6 نامه بايد ارسال مي شد تا آنها بتوانند منظورشان را به طور كامل بيان كند و اين در حالي بود كه طرف مذاكراتش دوستي بود كه نزديك او زندگي مي كرد . شايد شما نيز اين موضوع را لمس كرده باشيد ، شما و دوستتان در يك شهر سكونت داريد، با اين وجود براي بيان منظور خود در رابطه با يك موضوع خاص بارها براي هم ايميل ميزنيد تا در نهايت بتوانيد فكر و منظور خود را به طور كامل بيان كنيد ، شايد حتي بيشتر از 6 ايميل . اين اتفاق منجر به شكل گيري تئوري "six degrees of separation". شد . بعد ها بازي هاي معروف زيادي بر اساس اين تئوري ساخته شدند .


Judith Meskell بيش از 100 سايت را روي Social Software Weblog
ليست كرده كه همگي آنها اين اجازه را به كاربرانشان مي دهند كه يك صفحه پروفايل براي خود ايجاد و يك عكس به آن الصاق كنند و افردي را به ليست دوستانشان اضافه كنند  . شما در اين سايتها مي توانيد شبكه دوستان خودتان را ترسيم كنيد، اين سيستم ها قادر هستند لينك هايي را به دوستان دوستانتان نيز نشان دهند، بطور مثال ممكن است شما تنها از طريق 20 دوست (Friends)  با يك ميليون نفر ديگر (Foafs ) مرتبط شويد . اين " شبكه هاي اجتماعي " عموماٌ توسط ، كلوب ها و اجتماعات غيررسمي به وجود آمده اند و به نظر مي رسد يافتن ردپايي از طراحان آن غير ممكن است .
اين روزها  Orkut  ، در صدر اين مجموعه  قرار گرفته است .  Orkut، به نام سازنده آن Orkut Buyukkokten نامگذاري شده است و شايد برگترين علت محبوبيت و شهرت آن را بتوانيم داشتن رابطه اي نزديك با Googel  بدانيم بنحوي كه شما تعداد زيادي از شخصيتهاي معروف و مفسرين را  نيز در اوركات مي توانيد ببينيد . شايد اين دست سايتها ، مزاياي زيادي هم داشته باشند ، سيستم ارسال پيام و گروه هاي بحث و گفتگو ، داشتن روابط اجتماعي گسترده تر در فضاي سايبر و درنتيجه دست يابي به فعاليتهاي جمعي و گروهي ، افزايش حس اعتماد بين افراد و .. پي گيري دوستان و يافتن آنها  ... اما يك سوال در اين ميان مطرح مي شود : اطلاعاتي كه شما مي بينيد تا چه حد صحت دارد ؟ پروفايل ها واقعي هستند ؟ اين مساله زماني حاد مي شود كه كاربران بدون تامل، غريبه ها را نيز به ليست دوستان خود بيافزايند ، رفتار هاي اينچنيني درصد "صادقانه بودن اطلاعات " در چنين محيط هايي را كاهش مي دهد و بدين منوال ما شاهد افزايش روز افزون كاربراني با ماهيتي جعلي ، اطلاعاتي ساختگي  در چنين محيط هايي خواهيم بود .

ظاهراٌ رقابت بين طراحان سايتهايي از اين دست ، نيز بالا گرفته است. در  Flickr تلاش شده سيستم " sharing photos  " به نحوي ايده آلي درآيد ، موسس اين سايت ، ادعا مي كند كه مي خواهي سايتي داشته باشد با قابليتهاي به مراتب بالاتر از  Orkut .

 تعداد سايتهاي از اين قبيل به بيش از صد مي رسد اما شما در چند عدد از اين سايتها عضو خواهيد شد ؟ دوستان همينطور براي شنا ايميل هاي دعوت مي فرستند ، دوستان مدرسه ، دوستان محل كار ،  اقوام ، دوستان جديد اينترنتي... و همينطور رقم دوستان شما در اين سايتها بالا خواهد رفت . حتما شما هم افراد زيادي را ديده ايد كه بالاي 900 دوست دارند . فرض كنيد تعداد دوستان شما 100 است و هر كدام از آنها در 5 سايت ديگر عضو هستند ،  شما بين 500 تا 5000   ايميل دعوت براي الحاق به اين سايتها از دوستان خود دريافت خواهيد كرد . رقم فوق العاده اي است و شما چطور مي توانيد به اين همه ايميل پاسخ دهيد ؟

در حالت كلي كاربران اين سبك سايتها خواهان 3 چيز هستند :

1 – همه اين آنها بر مبناي يك استاندارد نوشته شده باشند و فرمت هايي داده اي استاندار و مشابهي را استفاده كنند تا ديگر كاربر مجبور به تايپ مجدد اطلاعات نباشد و بتواند اطلاعاتش را از روي يك فايل ديگر لود كند .

2-  برنامه هاي مديريت اطلاعات به گونه اي طراحي شده باشند كه فايلهايي با فرمت استاندار و مشخص توليد كند تا براي استفاده مجدد از آنها مجبور به تايپ مجدد نباشيم مشابه برنامه هاي Microsoft Outlook كه ما را از تايپ مجدد ادرس ها بي نياز مي كند و تمامي ادرسها در آدرس باكس ذخيره مي شوند .

3-  اين شبكه هاي اجتماعي بايد قادر باشند به طور خودكار داده ها را از روي مكاني كه ما تعيين مي كنيم مثل وب سايت خودمان ، pc ، هر جاي ديگري كه ما تعيين مي كنيم بردارند.

 در حال حاضر ما هنوز هيچ كدام از اين قابليت ها را نداريم ، اما يك پروژه آزمايشي به نام Foaf  در حال كار روي اين مساله است كه بر اساس تكنيك semantic web و متكي بر استاندارهاي :
W3C-recommended RDF (Resource Description Framework)  & XML است و در عين حال اين امكان براي هر كسي فراهم شده كه در Foaf-a-matic website   خودش يك Foaf  بسازد .

و اما بگذاريد نگاهي به وضعيت اين دست سايتها در ايران بياندازيم  :

 Orkut در صدر قرار گرفته و عليرغم داشتن BUG و ضعف امنيتي از محبوبيت بالايي بين مردم بر خوردار است ، با وجود فيلتر شدن اين سايت به روي ISP هاي مختلف ، هنوز چيزي از محبوبيت آن كاسته نشده است .

بعد ازOrkut ، سايت Hi5 بر سر زبانها افتاد ولي قبل از اينكه همه گير شود به سرنوشت فيلترينگ دچار شد .

 با توجه به فيلتر شدن orkut  و Hi5 در ماههاي گذشته ، Gazzag  در حال حاضر بسيار مورد توجه است . شباهت بسيار زياد به اوركات ، داشتن امكاناتي نظير :  وبلاگ ، فضايي كاربر پسند و صندوق پستي با حجم 2 GB يعني چيزي حدود 2 برابر Gmail و..... از علل محبوبيت Gazzag  بوده است . لازم به ذكر است كه ظاهراٌ در Gazzag  از نواقصي كه در Orkut  ديده مي شود  ، خبري نيست . براي دريافتن قدرت فوق العاده و پايگاه داده قوي اين هرم كافي است فقط به اسم مناطق شهري كه در آن وجود دارد دقت كنيد  ، وجود بيشتر مناطق شهري تهران ، چون شهرك قدس ، تهرانسر ، ... در ليست محل سكونت كاربران ، گواه قدرت بالاي اين هرم اطلاعاتي است .

اما اين روزها ، همه جا صحبت از "اوركات ايراني - اسلامي" است  .شعارها و لينك هايي چون به " اوركات ايراني - اسلامي بپيونديد " در هر وبلاگ و سايتي ديده مي شود و اين اوركات اسلامي - ايراني چيزي نيست جز همان Cloob . در تعريف اين سايت آمده”  کلوب :  جامعه مجازي ايرانيان در سراسر دنيا “.

به نظر مي رسد ، سايت كلوب كه چند ماهي است توسط ايراني ها راه اندازي شده و تماماٌ فارسي است، در آينده نزديك رقم بالايي از كاربران را به سوي خود جذب كند .  اين سايت به زبان PHP  نوشته شده است . سايتي كاملا فارسي كه سعي شده در آن ويژگي هاي Orkut  گنجانده شود : ليست دوستان و صندوق پستي . يافتن دوست . وبلاگ ، دوست يابي . گروه ها و...
آمار حاكي از اين است كه ، اين سايت در تاريخ 84/1/4  ساعت: 14:03 حدود 39009 عضو فعال و 76059 دعوت شده داشته است . نكته اي كه در اين سايت بسيار جلب توجه مي كند تذكرات اخلاقي است كه در هر صفحه قيد شده و شايد در نگاه اول كمي خنده دار به نظر برسد . در اين سايت كاربران زير 18 سال حق عضويت ندارند . از ويژگي هاي جالب، كلوب داشتن اختيار براي به نمايش گذاشتن دوستان است ، چنانچه شما تمايل نداريد فردي كه جزء دوستان شما است توسط ديگران ديده شود مي توانيد وضعيت نمايش وي را مخفي تعيين كنيد. كلوب محدوديتهاي زيادي دارد به طور مثال شما فقط قادر به افزودن 100  نفر به عنوان دوست هستيد و اين موضوع براي جواناني كه بر سر تعداد دوستان خود در  اوركات با هم به رقابت نشسته اند چندان خوشايند نخواهد بود . صندوق پستي كلوب تنهاگنجايش 20 پيام را دارد به نظر من تنها مزيت اين سايت ،داشتن امكان تايپ و جستجو بر اساس زبان فارسي است .

قدر مسلم ، هيچ يك محبوبيت Orkut  را نخواهند داشت و عليرغم افت 40 درصدي فروش ISP  ها به خاطر فيلترينگ ، و موج اعتراضات، هنوز هيچ اقدام موثري در جهت رفع اين محدوديت ها صورت نگرفته است .

به اميد روزي كه فيلتر ما ، شعور ما باشد و مغز ها نيز كمي نسبت به تئوري پس اين هرم ، هوشيارتر باشند .

           فقط مي خواهم بگويم : دوستت دارم



سال نو دارد از راه مي رسد و تو مثل هميشه دلت آشوب است . نمي دانم چرا هميشه  چند روز قبل از عيد دگرگون مي شوي . هر وقت اسم عيد مي آيد تمام تنت درد مي گيرد . آره مي دانم تمام وجودت درد مي گيرد انگار تازه داري متولد مي شوي .

بالاخره روز آخر سال رسيد . قبل از اين كه نبض سال كهنه از تپيدن بيافتد مي روي يك گوشه دنج پيدا مي كني آرام سالنامه 83 ات را باز مي كني و شروع مي كني به ورق زدن آن . برگ به برگ جلو مي روي . صفحه اول قول ها و قرارهاي بين تو و آن است بعد هديه هايي كه گرفتي و بعد از آن يك سفر( يك هديه غير منتظره) . يك اتفاق . شروع ترديد ها و تنش ها . از زير كار در رفتن ها . بازي ها . شغل هاي جديد . آدمهاي جديد . رول جديد . اسم جديد . فكر جديد . يك حادثه . يك تجربه . يك همت. يك غصه .يك ترديد . يك تصميم . يك شادي يك رول جديد . يك سفر با يك عالمه مهر و يك دنيا لطف . يك حال خوب و دست آخر جدال با خود و باز يك تصميمي ديگر ....

روي بعضي صفحات مكث مي كني و لبخندي مي زني و روي بعضي هاشون هم بغضت مي گيري . 365 حسرت را ورق زدي و بالاخره رسيدي به 366 . تمام شد . يادت مي آيد روزهايي را كه دستت را گرفت و تو را جلو برد . يادت مي آيد تنها نبودي چون آن هميشه بود . يادت مي آيد آنهايي را كه مي گويند ديگر بين شما نيستند ولي تو باور نداري رفتنشان را حتي وقتي مثل يك تيكه يخ 5 شنبه آخر سال به سنگ قبرهاي مرمري شان خيره شده بودي . مي دانم باور نداري . هنوز صداشون را مي شنوي و لبخندهاشان جلوي چشمان تو است . به ياد مي آوري دوستاني كه با آنها خنديدي گريستي و حالا زمانه مجال ديدارشان را از تو گرفته .به يا مي آري دل بستي دلتنگ شدي دل كندي .
به ياد مي آري زندگي هميشه آني نبود كه تو مي خواستي ولي بايد مي ماندي و مبارزه مي كردي چون آن مي خواست كه تو يك مبارز باشي .

خلاصه برگه آخر هم ورق زده شده و ديگر اين سالنامه كهنه را بايد به پستوي خاطراتت بسپاري و بروي سراغ سالنامه نويي كه الان چند ماهي انتظارت را مي كشد . مي روي سراغش و شروع مي كني به نوشتن . اول قول و قرار هاي سال جديد را ثبت مي كني : " قول مي دهم هماني باشم كه تو مي خواهي ، راهي نروم  كه بيراه باشد ، حرفي نزنم كه دل كسي برنجد . خطي ننويسم كه ... قول مي دهم ... قول مي دهم .... "

قلب سال كهنه دارد به سختي مي زند  انگار نفس هاي آخرش است . درست وقتي نبض سال كهنه به شماره افتاده  عاشقانه شروع مي كني به زمزمه كرد : يا
مقلب القلوب....

دست آخر وقتي نبض سال كهنه از شماره افتاد و قلب سال جديد شروع به تپيدن كرد تو هم غصه ها و دلتنگي هات را به سال كهنه مي سپاري و اميدت را به سال بعد گره مي زني . در حالي كه لبهات مي خنده ولي چشمات گريه مي كند و خودت هم نمي داني چرا  روي ماه پدر و مادرت و برادرهات را مي بوسي و هر چي آرزوي خوب است را به آنها هديه مي كني .

حالا ديگر از سال كهنه خبري نيست . سال نو شده . هواي تازه . اميدهاي تازه . فرداهاي نيامده .شايد فكر هاي تازه . آدمهاي تازه... آره زهره جون همه چيز بوي تازگي مي دهد حتي درختهاي عريان زمستان هم لباس هاي سبز خودشان را تنشان كرده اند و آنهايي كه كمي خوش ذوق تر بودند با چند تا شكوفه خوشان را زيبا تر ...
درخت هايي كه تمام زمستان سرد را به اميد يك بهار نو گذرانند نه با ياد تابستاني كه داشتند . پس چرا تو به بهار فكر نكني ! وقتي ماهي كوچيك توي تنگ آب هم كه هي جست و خيز مي زند گواه اين است كه همه چيز تازه شده .


آره زهر جون انتظار تمام شد حالا ديگر مي تواني توي صفحه اول سالنامه ات بنويسي :


سال
نو مبارك . تولدت هم مبارك .