جهان دفتر تمرين تو است

برگهايي كه بر آن مشق مي كني

نه خود واقعيت

ميتواني در آن حقيقت را بنگاري

يا در آن ژاژخايي كني

يا حتي برگهايش را پاره كني

همه چيز به اراده تو بستگي دارد

 

    دغدغه هاي ثبت شده . سال 83

            معامله - برده داري مدرن


- دنياي بدي داريم .باور كن .
- نه تو بدبيني . سعي كن زيبايي ها را بيبينيي . منفي باف نباش ...
 اينها حرف هايي  كه بارها و بارها به خودم گفته ام و گاهي فكر مي كنم كلمات هم از تكرار خسته اند چه برسد به " خود مصلحت نيانديش من " .  سعي مي كني خوش بين باشي . مثل هميشه به همه اعتماد مي كني و حرف ها را باور . اما روزي نيست كه باورت به خاطر چيزهايي كه مي بيني شكسته نشود .

 دنياي بدي شده . تصور اينكه همه در حال  معامله هستند وحشتناك است . الان كه در حال نوشتن اين متن هستم ياد كسي مي افتم كه اين حرف ها را به مراتب قشنگ تر از اين براي خود من گفته بود اما ماجرا هميشه اين است كه حرفها و عملها دو چيز متفاوت هستند .همان طور كه گفتم پس از زماني كوتاه ديده هاي تو اعتماد تو را و آن باورهاي قشنگ تو را تماما فرو مي ريزد و تو اعتماد خودت را به آدمها شكسته مي بيني و اين چرخه دائما تكرار مي شود . دوباره تكه هاي اعتماد را سعي مي كني در كنار هم قرار بدي و مثبت انديش باشي . مثبت فكر كني . گاهي به نظر مي آيد مثبت انديشي يعني كوري و نديدن . مثبت انديش مي شوي و سعي مي كني نبيني و فكر نكني ...

 صحبت از معامله است . معامله روي آدمها . روي زندگي و آينده . حتي روي عشق . معامله اي كه در آن آدمها خريد و فروش مي شوند . به نظر مي رسد رويه برده داري سالهاي متمادي است كه بر افتاده اما
عقل مصلحت نيانديش من چيز ديگري مي گويد . برده داري تازه در حال گسترش است مثل يك ويروس توي جامعه آدمها شيوع يافته است .

برده داري مدرن . اين برده داري به مراتب دردناك تر از برده داري قبلي است . در گذشته لااقل آدمهايي كه برده محسوب مي شدند بر خلاف ميل باطني خودشان خريد و فروش مي شدند . آنها حس آزادي طلبي داشتند و برده بودن آنها به انتخاب خودشان نبود . اما در دنياي ما  آدمها خود طالب برده بودن هستند . بر سر خود معامله مي كنند . روزي نيست كه خبري از دور و نزديك نشنوي خبر فروختن آينده . خود . احساس . خود را مي فروشند و در عوض ظاهر هاي دلفريب و باطن هاي خراب و آشفته اي را براي خود به ارمغان مي آورند . تصور اين كه زندگي براي عده اي فقط و فقط در ماديات خلاصه مي شود  براي من عجيب و غير قابل باور است اما وقتي مي شنوم باز معامله ديگري رخ داده ....  من منكر نقش ماديات در زندگي نيستم  قطعا بخش عمده اي از رفاه و آسايش هر كسي وابسته به دارايي هاي دنيوي او است .اما مگر مي شود بنيان فكري و زندگي كسي چيزي متزلزل همچون ماديات باشد ؟ با خودم مي گويم :
صداقت در كجاي زندگي قرار مي گيرد ؟ زنجيره عواطف هم خريدني است ؟ اگر اين ماديات ديگر نبود با چه زندگي خواهي كرد وقتي تمام آينده خودت را به آن فروخته باشي ؟ معادله اي كه من از حل آن عاجزم  و ناخود آگاه زير لب زمزمه مي كنم :

                                       عقل يا احساس حق با چيست ؟ پيش از رفتن اي خوب!
                                                    كاش مي شد اين حقيقت را بداني يا بدانم

            خليفه


خليفه !؟
با توام اي خداي كودكي ام
نه اين خداي وام دار فعلي ام
مگر زياد برده اي مرا ؟

مگر زياد برده اي  مرا
كه اينچنين سوا فكنده اي مرا
بگو كه نيست اين چنين
بگو !

بگو كه من نشكنم در اين ترديد
بگو كه من نميرم در اين تكفير
بگو

مرا خليفه خواندي و خلعتم دادي
اما
تو خود گواه مني
خليفگي كجا و من كجا ؟

تو خالق مني و زمان
زمانه خلقت من
ببين چه بد خلقتي است اين مخلوق !

من اين ردا  را نمي خواهم به من مسپار
من اين جزا را نمي خواهم به من مسپار
 

            دوست داشتن از  كجا نشئات مي گيرد :  عادت كردن ؟ توهم  يا واقعيت  ؟


دوست داشتن با شيوه هاي مختلفي شروع مي شود . گاهي با علم است و بسيار آشكار است و در مواردي هم كاملا نا آشكار و آرام آرام .. شايد بتوان گفت با عادت  كردن .


گاهي اين دوست داشتن ناشي از
توهمات ماست . از افراد چهره اي مي سازيم كه صرفا در ذهن ما است و وجود خارجي ندارد آنچه در بين عوام " عشق " لقب گرفته و البته در ديد من چيزي نيست جز توهم. اين سبك دوست داشتن ها چندان دوام  ندارد چون گذر زمان باعث خواهد شد به حقيقت آدمها واقف شويم در اين حالت چون آنچه دليل دوست داشتن بوده ديگر وجود ندارد احساس نارضايتي اولين چيزي كه جايگزين حس دوست داشتن مي شود .
    

 اما دوست داشتني كه از روي
علم و شناخت  باشد هميشگي است حتي گذر زمان خللي روي اين حس نخواهد گذاشت . دوستشان خواهيم داشت . چون آنچه موجب دوست داشته شدن بوده حقيقي است و حقيقت هميشه مقدس به نظر مي رسد .  وقتي دوست داشتن تو از روي حساب گري نباشد و آدمها را براي آنچه هستند دوست داشته باشي نه آنچه خواهند شد نه آنچه در فكر تو است اين دوست داشتن مقدس است و  آرامش كوچكترين ثمره آن مي تواند باشد .

بعضي وقت ها اين دوست داشتن در اثر گذر زمان رخ مي دهد بدون اينكه بفهيد ممكن بعد از چند وقت احساس كنيد به كسي
عادت كرده ايد . فقط افرادي كه روي خودشان مسلط هستند و قدرت تجزيه و تحليل را در وجود خودشان مي بيند قادر به تشخيص اين حس خواهند بود چون عامه مردم عادت كردن را با دوست داشتن اشتباه مي گيرند . البته گاهي عادت كردن همان دوست داشتن است وقتي در عين عادت كردن شناخت خوبي هم از افراد بدست بياوريد . اما اگر با خودت رو راست بودي و ديدي دانسته هاي تو آنقدر نيست كه اسم عادت كردن را دوست داشتن بگذاري بايد شهامت آنرا داشته باشي كه قبول كني شايد اشتباه مي كني . بايد آنقدر قوي باشي كه با خودت كنار بيايي . به خودت كمك كني تا برگردي به جايي كه بتواني بگويي احساس اسير بودن نمي كنم . خيلي دشوار است ولي اگر دست نگه داري هميشه حس اسيري را بدنبال خودت خواهي كشيد و لاجرم شك واژه اي كه جرات مي كند هر لحظه كه مي خواهد در زندگي تو مثل يك مزاحم پرسه بزند .

يك شكل ديگر هم از دوست داشتن هست كه فقط مختص افرادي مي شود كه با تو نسبتي دارند . يا دوستشان داريم براي نسبتي كه با ما دارند و براي چيزي كه هستند يا صرفا براي نسبتي كه با ما دارند . در حالت دوم ممكن  آنها را دوست داشته باشيم  ولي باورشان نداشته باشيم حتي ممكن است آنها را تحمل كنيم  ولي در عين حال دوستشان داشته باشيم " فقط براي نسبتي كه با هم داريم "  .

خوب است كه يك بار بنشينيم و افرادي را كه دوستشان داريم يكبار به ذهن بياريم و ببينيم هر كدام را چطور دوست داريم ؟ براي چه چيز هايي آنها را دوست داريم ؟  اين حس نسبت به آنها هميشگي خواهد بود ؟  اين دوست داشتن از كدام دسته است ؟ از كجا ناشي مي شود ؟


اميدوارم حداقل آنهايي كه ما را دوست دارند فقط براي آنچه هستيم (
خود دروني ما ) ما را دوست داشته باشند چون در اين صورت اين دوستي جاودانه خواهد بود